تبليغاتX
----------< http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif>---------- [url=http://xs.to][img]http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif[/img][/url] [url=http://xs.to][img=http://xs136.xs.to/xs136/09050/alah_09_01__01_506.gif][/url] ادبی








منوي اصلي



نويسندگان



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



پيوند روزانه



آمار وب



طراح قالب
[ ---



موزیک و سایر امکانات




عاریه


بنام خدا

توصیف روزنامه نگار بریتانیایی از ایران: نه «محور شرارت» بوش، نه «بحران زده» هاشمی

عصر ایران- «دیوید تورانس»، روزنامه نگار برجسته بریتانیایی، در زمان اوج ناآرامی های اخیر سیاسی به ایران سفر کرده و ضمن بازدید از شهرهایی چون تهران، شیراز و اصفهان، از نزدیک وقایع متعاقب انتخابات ریاست جمهوری را زیرنظر گرفته است. این روزنامه نگار اسکاتلندی الاصل، طی مطلبی در روزنامه «ساندی هرالد»، روایت سفر اخیر خود به ایران را که عمدتاً به وقایع پس از انتخابات مربوط می شود نقل کرده است: «دقیقاً یکصد سال پس از اشغال تهران توسط انقلابیون ملی گرا در جریان انقلاب مشروطه وارد پایتخت ایران شدم. یکصد سال از آن زمان گذشته است، زمانی که نیروهای قزاق میدان مرکزی شهر را اشغال کردند و شاه ایران متعاقب آن از مقام خود خلع شد. درگیری ها و خشونت ها به هیچ عنوان در تاریخ معاصر ایران تازگی ندارد، امسال مصادف سی امین سالگرد انقلابی دیگر است، این بار نه انقلاب مشروطه بلکه انقلاب اسلامی. شاید ایران مقصد خوشایندی برای گذران تعطیلات نباشد اما چیزهای زیادی برای عرضه کردن دارد. حداقل تهران کانون تجمعات سیاسی است در حالی که اصفهان و یزد ، جواهرات گرانبهای معماری در جهان اسلام به شمار می روند. به رغم رویدادها و درگیری های اخیر خیابانی، این احساس هرگز به من دست نداد که به کشوری سفر کرده ام که بخشی از «محور شرارت» جرج بوش است و نه آن کشوری که ظاهراً هاشمی رفسنجانی در طول نمازجمعه هفته گذشته از آن به عنوان کشوری «بحران زده» یاد کرده بود. در حوزه سیاست اینگونه به نظر می رسید که اکثر ایرانی ها زمانی که بحث اختلافات پایان ناپذیر میان دولت و اپوزیسیون مطرح می شود همچون اسکاتلندی ها نوعی «بی علاقگی سیاسی» را از خود بروز می دهند. رانندگان تاکسی بیشتر مایل بودند درباره خانواده خود صحبت کنند، راهنماهای تور درباره مطالعات اخیرشان و مسافران قطار نیز بیش از آنکه مایل به بحث درباره اصلاحات سیاسی یا دموکراسی باشند علاقه مند به کار روزانه شان بودند. با این وجود ایرانیان تحصیل کرده عمیقاً از این نکته آگاه بودند که کشورشان تصویری مخدوش در غرب دارد. پرسش معمول آنها این بود که «نظر شما درباره ایران چیست، شما درباره رئیس جمهور ما چه می اندیشید؟» واضح بود که اکثر آنها به ویژه دانشجویان طرفدار احمدی نژاد نیستند با این حال زمانی که من مودبانه سئوال می کردم: آیا او (احمدی نژاد) انتخابات اخیر را در کمال صحت برده است، پاسخ گیج کننده و صریح آنها اغلب این بود: «آری». انتخابات ایران به ندرت در کمال صحت یا آزادی برگزار شده با این حال من نمی توانم درک کنم که چرا مفسران غربی خیلی راحت اتهام تقلب گسترده انتخاباتی را پذیرفتند. احمدی نژاد شاید از نظر لندن یا واشنگتن یک رئیس جمهور نمونه نباشد اما این به معنای آن نیست که او فاقد حمایت های داخلی است. یک ناظر ایرانی می گوید: "قطعاً تخلفات خاصی در روز رای گیری وجود داشته. با این حال پیروزی او کاملاً محتمل به نظر می رسید. او بیش از حد تلاش کرده است." برخوردهای ما با مردم بسیار دوستانه بود و آنها با گفتن عبارت متداول «به ایران خوش آمدید» ، راه را برای پرسیدن سلسله سئوالاتی درباره اسکاتلند، انگلیس، درآمد شخصی بنده و البته دیدگاهم درباره ایران باز می کردند. به نظر می رسید که همه مردم مشغول - یا دست کم خواهان - فراگیری زبان انگلیسی هستند، گرچه این تفکر که خیال کنیم به یک کشور انگلیسی زبان سفر کرده ایم به اوهام شبیه است. من یک اسکناس اسکاتلندی را به یک سرباز مهربان ایرانی فروختم در حالی که در شیراز یک راننده تاکسی، یک کاست موسیقی را به من هدیه داد و ما در مسیر فرودگاه از آن لذت بردیم. یک فرش فروش در اصفهان به من گفت: "مشاهده بریتانیایی ها در اینجا خوب است چونکه در طول چند هفته اخیر (همزمان با رویدادهای متعاقب انتخابات) خارجی های زیادی به اینجا نیامده اند، تعداد زیادی از گروه های گردشگری برنامه سفر خود را لغو کرده اند." من فقط یک جا با پرخاشگری مواجه شدم. یک روز پس از آغاز دوباره خشونت های پایتخت در ترمینال اتوبوس شیراز سرگردان بودم که یک راننده تنومند تاکسی با صدای پرخاشگرانه به من گفت: "پس شما دارید به تهران می روید؟" زندگی ایرانی آنچنانکه در نگاه اول به نظر می رسد، طاقت فرسا نیست، برای مثال می توان به وضعیت زنان اشاره کرد. گرچه در شهرهای سنتی مثل یزد اغلب زنان چادرپوش هستند اما در شهرهای مشهوری چون شیراز زنان اغلب به پوشیدن یک روسری و مانتو بسنده می کنند. به دلایل روشن شاید ایران یک مقصد توریستی نباشد اما مردم آن عموماً سخنور، جذاب، تحصیل کرده و متمایل به غرب هستند و این ها خصوصیاتی است که در قضاوت در مورد این کشور باید مدنظر قرار گیرد.

 

منبع خبر :

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 0:1 | |




عکس


 

DSC01973.7b1.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

 

DSC01969.a74.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

 
DSC01970.1d4.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

DSC01972.e02.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

 

DSC01974.397.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 

 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 23:41 | |




عکس


http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01825.df5.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01826.23b.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01827.57a.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01828.f42.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01830.737.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01831.5d2.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01832.688.JPG

 


 


 

 


 

 


 

 


 

 


 

 


[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 22:17 | |




روایت


بنام خدا

  انقلاب یا تغییر حکومت  

 

بطور معمول انقلابیون یک انقلاب بطور اعم از رهبر کاریزما(مانندلنین) گرفته تا دستیاران و سیاهی لشکر ها موجی هستند که قصد شکستن و از پا  در آوردن حکومت موجود با شعار برقراری عدالت ، آازادی های عمومی و اجتماعی به علت بروز استبداد و سلطه گری حاکمان وقت دارند . این گروه شورشی بیشتر اوقات مانند عمل (پیشه وری) مورد اقبال عمومی قرار نگرفته وبا شکست مواجه می شوند و بعض اوقات شرایط بر وفق مراد است واسب بالدار رسیده سوار شده و مانند( انقلاب بلشویکی) ندای پیروزی سر می دهند. در حال حاضر انقلابیون پیروز بر کرسی حکومت انقلاب نشسته و دور و برشان افراد علاقه مندی می بینند که به آرزوی برقراری عدالت ، حفظ شئونات انسانی ، رسیدن به آزادی های عمومی و انسانی وبرطرف کردن مشکلات به آنان خیره شده اند و این رهبران، به یکباره خود را سرمست پیروزی و سوار بر موج دیده فراموش می کنند که چرا و برای چه آمده اند. و اینجاست که خواب غفلت به سرشان زده به عقد اعمال حکومت سابق در می آیند. و به علت این که در گذشته برای حکومت خود برنامه ی مفصل که هیچ حتی مجمل را هم تدارک ندیده اند. دست به دامان مانده های حکومت سابق اما با تشخیص خود شده و شروع به برقراری روش های گذشته البته بطور شدیدتر می نمایند. چرا که آنها فقط با آرزوهای دست نیافتنی از بیرون گود به درون گود آمده اند و دست خالی تشریف آورده اند. در اینجاست که ابتدا به ساکن انقلابیون همراه، توقع برقراری عدالت را در رسیدن سهام انقلاب به همه ی اعضاء شده که سرکردگان اصلی طاقت نیاورده و همراهان را یکی پس از دیگری به بهانه ی معارض و معاند و مخالف و یک وقت منافق قلع و قمع می نمایند. و هرگاه پرسیده شود که چرا فلان وبهمان  که این همه مجاهدت در به ثمر رسیدن این پیروزی نمودند را به کشتن داده یا کنار زده اید. توجیه اشان این است که این افراد فهم اصول انقلاب نداشته و التقاطی فکر کرده و امکان این که این تفکر تمام جامعه را در بر بگیرد زیاد است و لازم است که این نوع تفکرها که باطل هم خوانده می شود از صحنه خارج شود. و اینجاست که بازار انگ و رنگ و برچسب داغ می شود . و از طرف دیگر دشمنان آن انقلابیون از این فرصت مناسب به دست آمده نهایت استفاده را نموده و سعی در ایجاد درگیری های گروهی با بوجود آوردن روشهای مخصوص، نظیر مخالفین و موافقین فلان و بهمان به آتش آن دامن زده و بطوری سرکردگان انقلاب درگیر مشکلات درونی می شوند که از پی گیری اصول اولیه ، بازمانده و بطور کلی فراموش می کنند و با حفظ استراتژی حکومت سابق مشغول نوعی حکومت مخصوص خود و چه بسا خشن تر و ترسناکتر از گذشته می شوند. وقتی از آنها سؤال شود که اگر قوانین و مقررات حکومت سابق مورد قبول بوده است دیگر چه نیازی به انقلاب بوده است ؟ بعضی از آنها که آستانه ی تحملاشان قدری خوب است پاسخ می دهند قوانین خوب بوده اما حاکمان فاسد بوده اند و آنها که تحمل شنیدن ندارند با انگی، خیلی سریع طرف را وادار به سکوت کرده یا از صحنه بیرون می اندازند. و باز قضیه به همان حال سابق در آمده و به بهانه ی جلوگیری از نفوذ دشمن که معلوم نیست این دشمن شامل چه کسانی می شود و براندازی انقلابشان، دوباره سازمانی اطلاعاتی درکشورشان سر باز نموده تا نگهبان حال  حاکمان که حالا دیگر از انقلابی بودن فاصله گرفته اند باشد. و این سازمان به خودش حق می دهد تا تمامی حریم های شخصی افراد را بنابر این که در فلان کشور هم چنین است را تحت سیطره و کنترل خود بگیرد و دفعات استجابت مزاج را هم جستجو نماید . و شعار آزادی های اجتماعی و عمومی انقلابیون ، تبدیل به رهگیری های ضد اجتماعی و عمومی می شود . و آنگاه توجیه می نمایند که در فلان کشور هم هست در حالی که از نظر انقلابیون حاکم ، حاکمان آن کشور مستبد و سلطه گر هستند . حال چطور خود را با حاکمان سلطه گر و مستبد و ستمگر مقایسه می کنند معلوم نیست؟ از این که بطور اجمال بگذریم به این مقوله می رسیم که انقلابیون با شعار برقراری عدالت و برداشتن تبعیض ها و عدم پوشاندن اطلاعات به میدان آمده اند و هرگاه داد سخن می دهند از ابتدا تا انتها شیرین ترین کلمه برایشان عدالت است که ازدهان نمی افتد. و دریغ از یک عمل عدالت دیده که از او سر زده باشد. پس از چند سال از گذشت روی کار آمدن حاکمان عدالت خواه ، عدالت محور و عدالت جو نمی گذرد که به یک باره عامه که تا بحال به خواب غفلت برده شده اند . متوجه می شوند که شکاف بین افراد با نفوذ و چاپلوس با افراد بی نفوذ وصادق از زمین تا ثریا رفته است . فرد با نفوذ چاپلوس و متملق که در کوران اطلاعات اقتصادی و فرهنگی بوده، نهایت استفاده   برده و تا توانسته جمع کرده است و حالا خودش که هیچ، ده پشت او هم دست در جیب کرده و بگردند و بخورند تمام نمی شود و این آدم صادق بی تملق که اطلاعات اولیه هم از  او پوشیده بوده بعد از سال ها به نان شب هم محتاج است. آیا برقراری عدالت چنین است؟ در فرایند فرهنگی قرار بوده است از فرهنگ نظام سابق دور شده و برای خود فرهنگی نو دراندازند (بلشویکها چنین تفکری داشتند.)و پس از سالها دیده می شود فرهنگی که ساخته نشده است بلکه فرهنگ نظام های گذشته و وارداتی بطور چشم گیری بر مردمش حاکم شده که تمامی طبقات جامعه دریک بی هویتی محض سردرگم شده اند و آینه ی تردید و دو گانگی بر آنها مستولی شده که فرد از فرط فشارهای بی هویتی به یکباره و ناخود آگاه با بهانه های نه چندان معمول به دیار دیگر می رود. این انصاف است که با این همه شعار که انقلابیون در ابتدای انقلاب می دهند پس از مدتی جز تغییر یک حکومت به دیگری چیزی در کشور انقلاب زده دیده نشود. و این چگونه می شود که با دیدن همه ی این افعال و اعمال ناقض وعده های انقلابیون دوباره عده ایی بیایند و دور پرچمی جمع شوند و بنای تغییری دوباره داشته باشند؟ آیا تغییر دوبار کاری از پیش خواهد برد ؟ این درست است که یک مردمی هزینه های سنگین مادی و معنوی بدهند تا تغییری در شکل حکومت و حاکمان پدید بیاید. این چه فایده ای برای برقراری عدالت دارد در حالی که مردمان خود به برقراری عدالت و رفع تبعیض هیچ کمکی نمی کنند و آنگاه برای بدست آوردن آن خانواده ای را نابود می کنند . کی قرار است که مردمان یک کشور عاقلانه فکر کنند و بجای به هم ریختن اوضاع ، به فکر سامان دادن به اوضاع خرابشان باشند و بجای خرج خود در راه حذف دیگران به بیدار کردن دیگران بپردازند. مردمان کشورهای آشوب زده تا کی باید دنبال این و آن برای مشهور شدن آنها قدم بردارند و خود را هزینه کنند و عاقبت هم ببینند که کاری نکرده اند و خود را خسته نموده اند و عده ایی را برداشته اند و عده ی دیگری را نصب کرده اند . این که از راه مسالمت آمیز و با هزینه ی پایین هم می شودکه فردی را برداری و دیگری نصب نمایی. این همه دردسر و سر و صدا و داد و فریاد که می خواهیم چه کنیم؟ انقلاب کنیم . که چه شود ؟ یک اصل را برداریم و یک بدل بجایش بگذاریم دریغ ازآن که بدل از اصل هم واویلاتر باشد. زحمت بی خواص و مرارت بی مواص نکشید . که آنچه که بدست نخواهد آمد . عدالت است و برابری وحفظ ارزش انسان و اخلاق خدایی! و غیر از آن تا دلت بخواهد در این جهان نزد همگان موجود است.    

 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 2:35 | |




عکس


DSC01853.ad6.JPG, hosted by TheImageHosting.com

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 21:12 | |




عکس


عکس

DSC01844.307.JPG, hosted by TheImageHosting.com

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 21:25 | |




عاریه


''طوی دراز ((طویل دراز)) یکی از روستاهای شهرستان دشتی بوده که سوابق تاریخی آن به قبل از اسلام باز می‌گردد. [[ایجاد چشمه‌های آب در دل سنگ‌های کوه که نیاز به ابزار پیشرفته دارد از بقایای دوران گذشته‌است وجود چاهای درون زمین در داخل کوه که مدخل ورودی یک مجموعه سکونتی است وهمچنین وجود یک تونل کنده کاری شده که هنوز مشخص نشده‌است انتهای آن تا کجا است و همچنین وجودکوزه‌های سفالی در بالای یکی از تخته‌های کوه که بر اثر مرور زمان و عدم توجه به آن شکسته شده‌است.حکایت اززندگی افرادی باتوان فوق العاده در آن منطقه در قبل از اسلام بوده‌است]]'''
این روستا ابتدا در دل کوه پای یک کوه تخته مانند که آن را پی تهته می‌گفته‌اند، قرارداشته و پس از افزونی جمعیت و بوجود آمدن شروع جنگ داخلی بین عبدالله  محمد و خواهر زاده اش حیدر حسین عبد علی حسین محمد درحدود پانصد سال پیش و کشته شدن آن دو نفر دودستگی ایجاد شده وعده‌ای به روستای فقیه احمدان نقل مکان کرده که درهمان نزدیکی بیرون کوه و شمال شرقی  قرارداشت که فرزندان میدر حسین عبدعلی حسین محمد و طرفدارانش (نوچه‌هایش)بوده‌اند که روستا راازساکنینش (احمدابوالقاسم وموالیانش) بزورجنگ گرفته‌اند ودستهٔ دیگر که فرزندان حیدر حسین عبدعلی و تبارش بوده‌اند طوی دراز جدید را دربیرون پای کوه جنوب شرقی روستای  سابق پایه گزاری کرده‌اند. و ظاهرا برادر دیگرشان عبدعلی حسین عبدعلی با خانواده به باغ حاتم که در شرق طوی دراز کنونی واقع است و در حال حاضر به باغ علی باقر معروف است رفته‌است.طوی دراز در پای کوه از غرب به شرق ساخته شده‌است در واقع ابتدا خانه‌های غربی ساخته شده‌است و سپس بصورت نواری به سوی شرق که نخلستان خرما است گسترش یافته‌است.'''

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 20:10 | |




شعر


طاهره

 

 

اي طاهره تو سر پِتي                                كو دسمال و اسپا گِتي

 

تو كه ميري به مدرسه                              ز درس داري چه آيتي

 

اي بلبل غزل سرا                                    ز گل داري حكايتي

 

تو بچه ي طوي دراز                                ز ما كني شكايتي

 

قصه بگو به مادرت                                  باشيم كه هم ولايتي

 

 

( سروده ي دوم آبان ماه   68)

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 0:3 | |




روایت


 

 DSC01738.76f.JPG, hosted by TheImageHosting.com

شخص شخیص در عکس فوق کسی نیست به جز حسین حیدری معروف به عباس حاج السن عوریم متولد طویل دراز ، تحصیل کرده ی شهر بوشهر ، ساکن شهر خورموج و مدیر سی ساله ی بازرگانی شهرستان دشتی که توانسته با وجود تمامی ناملایمات موجود در جو حاکم شهرستان دشتی و تغییر و تحول های بسیار سی ساله ی جریانات و گروه های سیاسی شهر در بدست گرفتن مناصب و قدرت شهر بسازد و در یک اداره و یک شهر بصورت متوالی سی سال دوام آورده تا آن که باز نشسته شود . این بنده که با شرایط جمهوری اسلامی و تحولات مدیریتی بسیاری را دیده ام با مدیری این چنین که توانسته باشد تمام عمر کاری خود به عنوان مدیر یک اداره در یک شهر فعالیت نماید و از صحنه خارج نشود نمی شناسم اگر کسی چنین شخصی را در سراسر کشور از لایحه های بالایی تا میانی و پایین دستی مدیریتی سراغ دارد که سی سال در یک مکان  ثابت ساکن شده باشد. معرفی نماید تا اسمش در رکورد های کتاب گینس به ثبت برسانند. البته قابل ذکر است که بصورت متناوب افراد فراوانی یافت می شوند که در سی ساله ی عمر کاری خود مدیر بوده اند اما در ادارات و شهرهای مختلف که این قابل تأمل و پیگیری نیست. و در حال حاضر مدیر سی ساله ی انقلاب برای گذران زندگی خود متوسل به مغازه نوشت افزاری شده است و مداد و خودکار و دفتر می فروشد . تا عنوان شود که مدیران جمهوری اسلامی برخلاف خیلی گفته ها چیز زیادی هم جمع نکرده اند که هنگام بازنشستگی دست درجیب به گلگشت بروند. این آقای حیدری منهای  سه دختر شوهر داده در حال حاضر  مدیر یک خانواده ی چهار نفره می باشد.

 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 1:50 | |




عکس



DSC01727.e41.JPG, hosted by TheImageHosting.com

 http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01727.657.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01728.014.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01729.0d1.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01730.49b.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01731.314.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01732.ccc.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01733.d98.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01734.8af.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01735.579.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01738.36f.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01735.5a7.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01739.630.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01740.215.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01741.174.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01742.dbe.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01743.7cc.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01744.f7d.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01745.43a.JPG
http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=DSC01746.1b9.JPG

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 1:20 | |




عید


 

 

[[ به مناسبت عید فطر  ]]

 

 

 

 عید آمد و عزای عدالت شد 

  حاکم سرخورده پرخجالت شد

 دیوار ظلم به بلندای عرش است 

 این عید هم پر وهم و بر بطالت شد

 

 

*******************************

 

 

شرم است دیدن روی یار          ظلم است بر پیشانی دار

 

 

سکوت  بر ظالم  پر  رو                   افزون کند زشتی  کار

 

 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 11:56 | |




تاریخ- ادامه ...


كه نان و خرمايت بخورم مي ترسي در  را باز كني كه به غيرت او بر  خورد   در  را باز كرد و بني نضيري  وارد شد و به داخل  خانه رفتند.و انجا مشغول صحبت شدند  . كه رئيس بني نضير زورش چربيد و كلاه گشادي بر سر  رزئيس قبيله ي بني قريظه نمود كه سپاه ما ده هزار نفر است و اگر شما به ما ملحق بشويد مي شويم  14 هزار نفر  و آن گاه  كه محمد و يارانش كه  همه 3  هزار نفرند .خيلي زود شكست خورده   و شما صاحب مدينه خواهيد شد . و حيي ابن اخطب  رئيس قبيله ي بني قريظه پذيرفت كه پيمان شكني نمايد و وقتي روز بعد تعدادي براي اطمينان از پشت سر  به قلعه ي بني قريظه رفتند براي پيامبر خبر آوردند  بني قريظه پيان شكني كرده و جانب مكيان رفته است . حالا پيامبر از دو جانب  در خطر حمله بود و حمله ي غافلگيري خطرناك تر بود و به همين خاطر زنان و بچه ها را  به داخل خانه گذاشته و براي آن ها  نگهبان گذاشته بودند. چند روزي گذشت و تلاش نيروهاي  احزاب كفر  براي رسيدن به مدينه بي ثمر بودذ چون گذشتن از  خندن ممكن نبود  و فقط چند نفر از پهلوانان  نامي عرب كه يكي از آن ها عمر و بن عبدود بود توانستند  با كمك اسب  از روي قسمتي كه تنگتر  بود  پريده و به اين طرف  بيايد كه از چهار نفرشان سه نفر با اسب هايشان به درون  خندق افتاده و گرفتار شدند كه از طرف  مسلمانان تير باران و سنگ باران شدند  و عمر و بن عبدود رسيد كه مبارز طلبيد و علي بن ابي طالب  به جنگ او رفت كه او گفت عموزاده تو هنوز خيلي جواني  و وقت مردنت نيست و نمي خواهم تو را بكشم بگو تا ديگران بيايند و  علي عمراني  گفت اتفاقا  من خيلي دوست دارم كه تو را بكشم  و با هم  درگير شدند كه علي ضربتي زد و پاي عمر  قطع شد و او پاي قطع شده را  گرفت به سوي علي پرتاب كرد كه از ايشان عبور كرد و به ديواري خورد كه ديوار فرو ريخت . پس از آن   علي بسوي او رفت  و با زدن چند ضربت ديگر او را  كشت و سرش را از بدن جدا كرد  كه در آسمان ندايي آمد كه امروز   

  31

 شمشيري جز ذوالفقار  و جوانمردي  جز علي نيست كه جبرئيل مي گفت  و غير از اين حادثه اي مهمي رخ نداد تا آنكه چندين  روز گذشت و كار هم بر پيامبر  سخت آمد  و هم بر سران مكه  و شخصي از قبايل هم پيمان مكه كه  در جنگ بودند  تازه مسلمان شده بود  آمد خدمت پيامبر و عرض كرد كه اگر اجازه بدهيد من با خدعه كار جنگ را به پايان ببرم كه جنگ همانا  خدعه است   و پيامبر  اجازه  دادند  و او ابتدا به نزد قبيله ي  بني  قريظه  رفت و با آن ها چنين  سخن گفت كه سران قريش   وغطفان پس از جنگ  شما را رها كرده و مي روند  چون  خانه هايشان  اينجا نيست  . و اگر آمدند و گفتند كه آماده ي جنگ  شويد بگوييد براي اطمينان چند نفر از  سران خود را   به  ما بدهيد  تا نزد ما باشند  . بعد از آنجا بيرون آمد و به نزد سران  قريش  رفت  و گفت  اهالي  بني قريظه  از پيمان شكني با محمد  پشيمان شده اند  و به   محمد  پيغام داده اند كه اگر تعدادي  از سران  آنها گرفته و به شما بدهيم  تا گردنشان را بزنيد و همراه شما جنگ  نماييم راضي مي شويد و محمد بن عبدالله قبول كرده است.   و بعد  به نزد  قبيله ي خود غطفان رفت  و با آنان نيز همين  مطلب را گفت  و  آنها  هنوز از مسلمان شدن او خبر نداشتند و به حرف هاي او اطمينان داشتند . شب بعد سران قريش و غطفان  به نزد  قبيله ي بني قريظه رفته و به آنها گفتند آماده ي جنگ   شويد كه فردا صبح وارد جنگ خواهيم  شد يهودان  بني قفريظه  گفتند  در صور تي  ما وارد جنگ  مي شويم كه شما نزد ما تعداد ي  گروگان بگذاريد  و آنها نگاهي به همديگر كردند و گفتند آن مرد  راست  مي گفت   و گفتند كه ما هرگز  گرو گان نمي دهيم   و آنها  هم  گفتند  كه  ما  هر گز با شما نخواهيم  جنگيد  و اين خبر كه به قبايل  ديگر آمده رسيد   بينشان تفرقه افتاد و تعدادي از قبايل جمع كرده و رفتند  ودر همان  روز بعد بود كه باد بسيار شديدي   وزيدن گرفت  كه چادرها را با خود مي برد و آتش ها را خاموش  و ديگها را سرنگون مي كرد  و كار بعد از تفرقه  و تشتت آراء  بر آن ها  بيشتر سخت  شد كه 

   32

 شب هنگام   ابوسفيان  جلسه  برگزار نمود كه   چه بايد بكنند و به افراد گفت  هر كدام از بغل دستي  سؤال  كند كه  كيست  و آن   فرد    كه  بينشان تفرقه انداخته بود(نعيم بن مسعود اشجعي)  در جلسه حاضر بود و فورا از بغل دستي خود سؤال نمود  كه تو كه هستي كه او نام  خود را برد. بعد ابوسفيان  شروع به سخن كرد و گفت   مي بيند كه بني قريظه از ما جدا شد و قبايل ديگر هم براي جنگ سرد شده اند و در حال خروج از مدينه هستند و باد آمده  ماندن   در اين و ضع  تلف شدن نيروها ي ما است و بهتر است كه برويم و بار ديگر بر گرديم  و همه ي سران قبول كردند.  و آن شخص از آنجا   باز گشت   و آمد به پيامبر خبر داد كه نيروهاي  احزاب   در حال جمع كردن وسايل براي  رفتن به   اوطانشان  هستند كه نيروهاي اسلام همگي  خوشحال شدند . و فردا كه آفتاب طلوع كرد اثري از سران  مكه و نيروهايشان نبود. و جنگ احزاب  با سه كشته    مهم براي   سران   كفر  كه مهمترينشان (عمروبن عبدود) و شش كشته براي نيروي اسلام  ويك  زخمي (سعدبن معاذ) كه بوسيله ي تير پرتاب شده زخمي  شد. و يك كشته براي يهود بني قريظه كه با چماق صفيه دختر عبدالمطلب  كشته شد. همراه بود  .پس ازپايان  جنگ  خندق  و بازگشت  به مدينه  پيامبر  سلاح  را بر زمين  نهاد . كه جبرئيل آمد و به پيامبر فرمود كه سلاح بر زمين  نهاده اي؟  گفت   آري . و جبرئيل گفت  ملائك  هنوز  سلاح بر زمين  نگذاشته  اند  تا كار بني قريظه  يكسره  شود. و پيامبر زره پوشيد  و به بانگزن   گفت   كه بانگ دهد كه  به سوي   بني قريظه  مي رويم  و پيامبر و ياران  راهي شده و ديگران  هم  روانه  شدند  تا به  محل  بني قريظه رسيدند و 25  روز آنها  را محاصره  نموده  تا آن   كه  تسليم  شدند  و   كار  محاكمه  به  سعدبن  معاذ  انصاري  كه هم پيمان آنها  بود  وا گذار  شد  و سعد   يهودان  بني  قريظه  را براساس  كتاب  خودشان   تورات  محاكمه  نمود   كه  زنان  و بچه  اسير شوند . اموال آنها به  مسلمانان  داده  شود  و مردان  و پسران  بالغ   كشته  شوند. 

                                                                                                         33

و  آورده اند كه   گودالي  كنده  شد   و آنها  كه  در حدود   هشت صد  يا نه صد   مرد و پسر بالغ  بودند  در يك  روز  بدست  علي بن ابي طالب  و زبير بن  عوام    كشته   شده اند   كه  اين   بيشتر   به يك   افسانه  شباهت   دارد  تا واقعيت   . چرا   كه  براي  زدن  گردن يك فرد و آماده  كردن  او براي  چنين  كاري  حداقل  دو دقيقه  وقت  لازم است  كه  اگر عدد  900 را ضربدر 2 بنماييم  مي شود  1800 . و 1800  را تقسيم   بر 60  نماييم   مي شود  20   . يعني  براي  كشتن   آنها  20  ساعت  وقت لازم  بوده  كه انجام  آن  در  روز  زمستان   كه خود خيلي هم  كوتاه است  عملا  غير ممكن بوده  و در ثاني  كشتن  اين همه  آدم  پشت  سر هم ، هر چند هم  مخالف  دين  جديد  بوده  كه  خود پيرو  ديني   بوده اند. و براي  دو نفر  ضارب  و شاهدان  ديدن  اين همه خون  كه جاري مي شده است  بسيار طاقت فرسا  و زننده بوده است   و با هيچ  علم ر وانشناسي قابل  توجيه  نمي باشد.و اين سند تاريخ  طبري  مانند خيلي از اسناد ديگرش  چون  مسئله ي  غرانيق  و  عشق  پيامبر  به زينب همسر زيدبن حارثه  دختر عمه اش  كه به  افسانه شبيه  است  . قابل تأمل ، تشكيك  و ترديد  مي باشد.     پس  از پايان  جنگ  (غزوه) بني غريظه تا  انجام صلح حديبيه  غزوات  و سريه هاي مختلفي  رخ  داده است كه مهمترين آنها  غزوه ي  بني مصطلق بوده است . پس از آن در سال ششم  هجري  بوده است كه پيامبر به قصد انجام  عمره   با هزار و چهار صد  نفر از ياران راهي  مكه   مي شوند  و پس از چند روز راه   به منطقه اي  به نام  حديبيه  مي رسند و  در آنجا متوجه مي شوند كه   اهالي  مكه  از آمدن  آنها  با خبرند و افرادي را براي  جلوگيري  در آن منطقه گذاشته اند .  پيامبر و ياران  در همان  منطقه   كه  درختان زيادي  هم بود  اتراق   نمودند. و افرادي  از قريش   آمدند و رفتند  و زد و خوردهايي  صورت گرفت  و قريشيان اجازه  ورود پيامبر و ياران  به 

34

  كعبه براي   زيارت  ندادند و  پيامبر افراد متفاوتي  را به  نزد قريش  فرستادند  كه  از  جمله  آخرين  نفر  عثمان بن عفان  كه بعدها خليفه  گرديد  بود و پس از   رفتن   كه در پناه  يكي  از قبيله اش  وارد  شد  و به  نزد ابو سفيان  رفت  و پيام پيامبر  را به  او رساند   كه مدتي  گذشت  و خبر ي ا ز بازگشت  او نشد  و همه فكر  كردند كه عثمان  كشته شده است  و به همين  خاطر  پيامبر  در حاليكه  زير درختي  تيره  رنگ  نشسته  بود  همگي  را خواند  و از آنها  خواست  تا  با  او بيعت  كنند  و آماده ي جنگ شوند و همگي  آمدند  و بيعت   كردند  مگر يك نفر كه قايم  شده بود   وبيعت  كردند كه  از  جنگ  فرار  نكنند  و تا آخرين  لحظه در كنار پيامبر  باشند. كه اين  بيعت  ، بيعت  رضوان  نام  گرفت .پس  از بيعت  كردن  ياران  بود  كه  يكي  از قريش   از دور  نمايان  شد  كه پيامبر  فرمود اين  فرد براي  صلح  مي آيد.

پس از  رسيدن  و نشستن  گفت  كه قريش  پيشنهاد  كرده اند  كه   بين  ما قراري  نوشته  شود  و شما برويد  و سال  ديگر  بياييد كه اعراب  حجاز  نگويند  كه قريش  تسليم  محمد  شده است. پس از  آن  پيامبر  به علي  ابن ابي طالب  فرمودند  تا بنويسند و علي  شروع به نوشتن  كرد وقتي  نوشت   بسم اللّه الرحمن   الرحيم  از محمد رسول خدا كه نماينده ي  قريش  گفت  من اينها را نمي شناسم   كه  اگر مي شناختم   نيازي  به جنگ و صلح نبود  و چيز  ديگر  بنويسيد. كه پيامبر  فرمود علي  آنها  را پاك كن و علي گفت  هرگز پاك  نمي كنم و پيامبر  خود دست  دراز  كرد  و كلمات  را پاك كرد  و فرمود حالا  بنويس   بسمك الهم   از جانب  محمد بن عبدالله و علي  شروع  كرد به  نوشتن  و پيمان  نامه  ي  صلح  نوشته  شد.  و قرار  بر اين  شد كه  پيامبر  اين  سال برود  و سال  بعد  بدون  صلاح  براي  زيارت  بيايد . هركدام  از پيامبر  و قريش  مي توانند  با هر قبيله اي  پيمان نمايند كه قريش  با غطفان  و پيامبر  با خزاعه  پيمان نمودند. اگر از اهالي  مكه به پيامبر پناه آورد  او را پس  بدهد  اما  اگر مسلماني   به قريش پناهنده  شد پس ندهند. تا ده سال بين آنها  جنگي  در نگيرد.  

  35

 پس   از نوشتن   پيمان  و زدن  مهر توسط  پيامبر و نماينده ي قريش   و نماينده  قريش  در حال رفتن  به مكه  كه علي  او را همراهي  مي كرد به  علي گفت   ، به رفيقت  بگو  از اينجا  برود و سال ديگر بيايد. پس  از  آن  پيامبر  به  ياران گفت  بلند  شويد قرباني  كنيد  و تقصير  نماييد  و اين  سخن  را سه بار  تكرار فرمود  كه كسي بلند نشد و آنگاه  يكي  از ياران  گفت   پيامبر  شما شروع نماييد ديگران هم اقتدا  مي نمايند. و پيامبر پا شد و سر را تراشيد  و قرباني  را سر بريد  و پس از آن  همگي مشغول تراشيدن سر  و قرباني  نمودن  شدند  و پس از پايان  اين كار  در  روز  ديگر  پيامبر و ياران  اسباب  و بنه را جمع نموده  و راهي مدينه شدند.جنگ  خيبر  پس از واقعه ي  رضوان  اتفاق  افتاده است .دليلي براي حمله به خيبر  در تاريخ طبري ضبط نشده است اما شايد به سبب شركت آنان در جنگ خندق  به همراه قريش بوده است.پيامبر به همراه ياران  سوي  خيبر حركت نمودند و پس از طي مسافتي در ميانه ي قبايل غطفان وخيبر اتراق نمودند  كه قبايل غطفان قصد كمك به يهودان خيبر داشتند كه براي زن وفرزند خود ترسيده و صرف نظر كردند. در روز اول جنگ  پرچم به ابوبكر داده شد  و به همراه سپاهيان  براي جنگ رفته و تاظهر كه جنگيدند موفق به تصرف قلعه اي نشده و بازگشتند. روز دوم پرچم به عمر داده شد كه به همراه سپاهيان به جنگ رفته كه  خيلي زود بازگشته و كاري از پيش نبرده و سپاهيان او را  ترسو خوانده  و  او سپاهيان  را ترسو خواند. و پيامبر فرمود فردا پرچم  را به دست كسي مي دهم كه خدا و رسول او را دوست دارند و بر نمي گردد تا قلعه را بگشايد. و علي  بن ابي طالب آنجا حاضر نبود و انصار و مهاجر مخصوصا  ابوبكر  و عمر  دوست داشتند اين فضيلت  نصيب  آنها  شود  . فردا صبح  كه شد همگي منتظر بودند و پيامبر هم منتظر  بود و از ايشان سوال شد كه چه كسي امروز پرچم به دست مي گيرد  و پيامبر فرمود كه مي آيد    و زماني نگذشت كه علي سوار بر شتر سرخ موي  در حالي كه پارچه اي بر چشمانش بسته

  36

  چشمش را گشوده و دست بر چشم ايشان كشيده  كه چشم دردش  زايل شد و آنگاه فرمود امروز پرچم جنگ را بدستت مي سپارم و با گشودن قلعه برمي گردي و سپاه به فرماندهي علي بن ابي طالب عازم قلعه  اي شد كه مرحب قهرمان يهود در آن  بود  و او براي جنگ بيرون آمد و با علي روبرو شد و پس  از ردو بدل كردن  ضرباتي  ،علي  ضربتي  بر فرق او زد كه تا دندانهايش  شكافته شد و افتاد و آنگاه كه در  قلعه بسته  بود در قلعه را  بگرفت و از جا كند و زره  كرد  (تاريخ طبري ج3) و سپاهيان وارد قلعه شده و قلعه تصرف شد. و پنج قلعه به همين  صورت  تسخير شد و دو تاي ديگر با شرايطي تسليم شدند. و كار خيبر  پايان يافت. و در اين جنگ بود كه پيامبر صفيه  دختر حي بن اخطب  پادشاه خیبر  كه شوهر يهوديش كشته شده بود به زني گرفت.پس از پایان  غزوه ی  (جنگ) خیبر    ،  اتفاقات  ،غزوات  و سریه های مختلفی  رخ  داده است   که برای جلوگیری  از مفصل  شدن  موضوع  و تخلیص   کلام و روانی   گفتار  به چند نکته  ی آن  اکتفا کرده که   مهمترین  آنها  غزوه ی  وادی القری  که درنزدیکی مدینه بود وغزوه ی موته که  با رومیان  درگرفت می باشد. و دو اتفاق  که یکی  اسلام آوردن عمربن عاص بن  وائل (همان عمرعاص معروف) به همراهی خالدبن ولید و عثمان بن طلحه و دیگر فرستادن   پیغام   پیامبر توسط  علاء بن حضرمی را با نامه ای به سوی  منذربن  ساوی  عبدی   است .مضمون نامه :بسم الله الرحمن  الرحیم : از محمد، پیمبر و فرستاده ی خدا به منذربن ساوی       «درود بر تو . من ستایش خدای  یگانه می کنم . اما بعد. نامه ی تو و فرستادگانت  رسیدند ، هر که نماز ما کند  و ذبیحه ی مابخورد و رو به قبله  ی ما کند مسلمان است  و حقوق مسلمانان دارد  و هر که  دریغ  ورزد باید  جزیه دهد. »(تاریخ طبری جلد  سوم  ص 1161 )   پیامبر  دراین  قضیه  با  آنها  از  در  صلح   در آمد    که   مجوسان   جزیه   دهند و مسلمانان  ذبیحشان   نخورند  و از آنها زن نگیرند.

 37

در صلح  حدیبیه  بنا بر آن شده بود که هر قبیله با دو طرف که پیامبر و قریش   بود می تواند پیمان ببندد.كه قريش  با غطفان  و پيامبر  با خزاعه  پيمان نمودند.مدتی بعد قبیله ی بنی بکر برای تسویه حساب  از گذشته  به قبیله ی خزاعه که مسلمان شده بود حمله برد و قریش  مکه به هم پیمان خود برضدخزاعه کمک رساندند و پیمان را شکستند.وپس از پایان این درگیری  مسلحانه عمروبن سالم خزاعی کعبی به مدینه نزد پیامبر رفت و گفت خزاعه در حالی که مسلمان بوده است  ستم دیده اند وقریش در این ستمکاری شراکت نموده اند و پیمان بریده اند . که پیامبر پس از شنیدن این مطالب فرمود یاری می شوید.پس از آن پیامبر  فرمود که ابوسفیان برای عذرخواهی و محکم کردن پیمان می آید. وچیزی نگذشت که ابوسفیان وارد مدینه شد و به خانه ی دختر خود ام حبیبه که زن پیامبر بود  رفت وهنگام نشستن بر روی فراش پیامبر ، دخترش آن را جمع کرد  وگفت این جای پیامبر است  و تو مشرک و نجس هستی و نباید روی آن بنشینی ،که ابوسفیان گفت از زمانی که تو را ندیده ام دچار شری شده ای.وپس از آن ابوسفیان نزد پیامبر رفت که جوابی نشنید و بعد نزد ابوبکر رفت که وساطت کند که گفت چنین نکنم و سپس نزد عمر رفت که عمر گفت  :من شفاعت  شما نکنم  و بخدا اگر جز مورچه همدستی نداشته باشم با شما جنگ می کنم.و پس از آن به خانه ی علی بن ابی طالب رفت که فاطمه هم حضور داشت و حسن بن علی طفل بود. از علی بن ابی طالب خواست که وساطت کند و رشته ی خویشی را به میان آورد و علی بن ابی طالب گفت  :پامبر عزمی دارد که در باره اش نتوان سخن کرد. آنگاه رو به فاطمه کرد که از این کودک بخواه که برای ما نزد پیامبر  پناه نهد که تا آخر روزگار سالار قوم باشد.فاطمه  گفت : این کودک هنوز به جایی نرسیده که پناه دهنده  باشد. سپس رو به علی بن ابی طالب کرد که چه باید بکنم راهی برایم بنما. که علی بن ابی طالب گفت که به مسجد برو و میان 

38

 کسان پناه بنه . ابوسفیان گفت  : آیا سودی دارد.علی گفت  :سودی ندارد اما غیر از این چه می توان  کرد.  پس از آن  ابوسفیان به مسجد  رفت و ایستاد و گفت  : من  میان شما پناه نهادم . پس از آن سوار شتر ش شد و راهی مکه شد. به مکه که رسید اهالی مکه از او پرسیدند که چه کرده ای و او گفت  : که چنین کرده ام . که آنها گفتند که علی بن ابی طالب عقل تو را بازی داده است .پس از آن بود که پیامبر به خانواده ی خود گفت تا لوازم سفرش را آماده و خود نیز آماده شوند. و یاران هم لوازم سفر را    آماده  کردند . پس از آن  پیامبر به یاران فرمود که  آهنگ مکه دارد . آنگاه گفت : خدایا خبر دهندگان و خبر گیران را از قریش باز دار.در این میان یکی از اهالی مدینه  به نام حاطب  به  مکیان  نوشت  که پیامبر آهنگ مکه دارد  و به زنی به نام ساره داد تا به مکه برساند. که خداوند پیامبرش  را آگاه کرد. و پیامبر  ،علی بن ابی طالب و زبیر بن عوام  را بدنبال نامه رسان فرستاد که هنوز راهی نرفته بود که اورا گرفته  و وسایلش را گشته چیزی نیافتند که علی گفت  محال است که پیامبر خلاف گفته باشد یا نامه بده یا تو را می گردم . که زن گفت به یک سو برو که زن نامه را از میان موهایش در آورد و به علی بن ابی طالب داد و آنها  او را به مدینه باز گردانده و پیامبر نویسنده نامه را بازخواست کردند که او گفت : از روی ناچاری این کار کرده ام که ترسیده ام که قرشیان بر شما پیروز شوند و من برای خود امان خواسته ام. در این زمان  عمر بن خطاب گفت :ای پیغمبر خدا بگذار من گردنش را بزنم که منافقی کرده است.» پیامبر گفت : عمر چه می دانی که خداوند در باب اهل بدر چه گفته است ؟ که آیات  1تا 4 سوره ی ممتحنه در باره ی حاطب نازل شد.پس از آن پیامبر شخصی غفاری به نام ابورهم  به جانشینی خود در مدینه گذاشت و با یاران راهی  مکه  شدند.پرچم نبسته بودند که دیگران نمی دانستند که  به مکه   ، هوازن یا  ثقیف  می رود و همه ی قبایل همراهی نکردند.

 39

 

پیامبر به همراه ده هزار نفر   از یاران که  شامل همه ی انصار و مهاجر و تعدای  از قبایل دیگر می شد به مرالظهران رسید و در آنجا فرود آمد  که هنوز قریشیان از آمدنشان بی خبر بودند.و  آتشی  بسیار بر پا  کردند.  در آن شب  ابوسفیان بن  حرب ، حکیم بن حزام و بدیل بن ورقا  ازمکه برون شده بودند تا شاید خبری یابند  که قبل از آن عباس بن عبدالمطلب  که  هنوز در مکه زندگی می کرد در راه به پیامبر  برخورده و همراه شده بود. و ام سلمه در باره ی آنها با پیامبر  سخن کرد که آنها «عموزاده ، پسرعمه و داماد تو اند.» پیمبر فرمود:«مرا با آنها چه کار ، پسر عمویم حرمتم برد ، پسرعمه و دامادم همانست که  در مکه به من  سخنان ناروا گفته اند. » عباس گفت اگر پیامبر به زور وارد مکه شود همه نابود شوند و باید کسی یابم تا به مکه خبر دهند که چاره ای بیندیشند  و بر استر سپید    پیامبر سوار بود دنبال کسی می گشت  که  ناگهان صدای ابوسفیان بن حرب شنید که در حال پرس و جو بود که چه شده است که عباس بن عبدالمطلب اورا  صدا و زد و پس از برخورد به عباس گفت که من تا بحال چنین آتشی در کوه مکه ندیده ام  چه خبر است  خزاعه است  که از جنگ به هیجان آمده است . عباس به او گفت  :خزاعه ناچیزتر از اینند .پیامبر در آنجا منزل کرده است و بیا تا تو را نزد پیامبر ببرم و برایت امان بگیرم که تو را یارای مقاومت نیست . و بعد اورا با خود سوار استر نمود و راهی چادر پیامبر شدند.از هر چادری که می گذشتند  می گفتند این عباس است که بر استر پیامبر سوار است  از چادر عمر خطاب که گذشتیم گفت : این ابوسفیان دشمن خداست  و دوید تا چادر پیامبر و ما هم استر را دواندیم که با هم رسیدیم . و عمر به پیامبر گفت اینک  دشمن تو و خدا  قراداد به هم زده به دست تو افتاده است  . و او را به من بده تا گردنش را بزنم  که تو را بسیار ناراحت کرده است  . وعباس گوید به او گفتم: چون یکی از عبد مناف است  اینطور می گویی اگر از قبایل شما بود چنین سخت

 40

گرفتی که پیامبر فرمود : او را امان دادیم، ببر   و فردا صبح بیاور تا در باره ی او تصمیم بگیریم .عباس ابوسفیان را به منزل خویش برد وفردا صبح نزد پیامبر  آورد و پیامبر در کنار یاران با او گفتگو کرد .پیامبر فرمود: ای ابوسفیان هنوز هم باور نداری که خدایی بجز  خدای  یگانه نیست ؟ »ابوسفیان گفت: اگر غیر از این بود تا به حال برای من کاری ساخته  بود. پیامبر فرمود: آیا وقت آن نرسیده که بدانی من پیمبر  خدا هستم» . ابوسفیان گفت : چیزی در دلم افتاده است. عباس گفت : بدو گفتم زودتر از آن که  گردنت را بزنند شهادت  حق بگوی »  و  او کلمه  شهادت  را بگفت .پس از آن پیامبر  فرمود اورا   بالای  دماغه  کوه قرار دهید  تا  سپاهیان خدا را ببیند  و من به پیامبر گفتم که ابوسفیان سرفرازی را دوست  دارد  و چیزی برایش مقرر کن که در میان قومش سرافراز باشد.و پیامبر  فرمود:«هرکس به  خانه ی ابوسفیان  در آید در امان است . هرکس در خانه ی خود بماند  در امان است   و هرکس  به  مسجدالحرام در آید در امان است.» وبعد لشکریان اسلام دسته  دسته  از  مقابل ابوسفیان  عبور کردند.هر دسته ای  که  عبور می کردند می پرسید اینان  کیانند و به او پاسخ  می دادم که : قبیله ی   اسلم  و سلیم و جهینه  است  و او گفت :مرا  با  آنان  چکار؟  تا آن که پیامبر  با گروه سبز  که متشکل از مهاجر و انصار بودند وجز دیدگانشان پیدانبود عبور کردند  و ابوسفیان پرسید :این گروه کدامند؟ گفتم  این پیامبر خدا و مهاجر و انصارند . و ابوسفیان گفت : برادر زاده ات پادشاهی بزرگی بدست آورده است. و من به او گفتم که این پیامبری است. و گفت  بله چنین است . و به او گفتم که حالا به سوی قوم خود برو و این خبر را به آنها بده. و او با  شتاب به مسجدالحرام در آمد و با قریش سخن گفت که اینک محمد با سپاهی  آمده که تاب آنرا ندارید. و آنان گفتند پس ما باید چه کار کنیم و او گفت که هر کس به خانه ی من در بیاید در امان است . . آنان گفتند ما را به 

 41

خانه ی تو چکار؟ و گفت هر کس در خانه ی خود بماند در امان است. و هرکس در مسجد الحرام در بیاید در امان خواهد بود.    پیامبر  روز ورود   پرچمی  به زبیر بن عوام داد  و گروهی را با او همراه  کرد که به بالای مکه برود و پرچم را در آن محل نصب نموده  و بماند تا  او وارد  شود . و پرچمی  به خالدبن ولید داد  و گروهی از قبایل  جهینه  و اسلم  همراه او بودند و قرار شد که از پایین مکه وارد شوند و پرچم را نصب نموده  و کاری  نکنند تا پیامبر برسد و پرچمی  در دست  سعدبن عباده داد که از میان رود که از یاران شنید که سعد گفته است که  امروز روز ی است که حرمت  ازبین می رود و باید قریش تقاص کرده ها را پس دهد  و پیامبر فرمود امروز روز رحمت است  روز بخشش است  و علی  برو پرچم را از سعد بگیر  و گروه را به مکه هدایت کن .و پیامبر با خیل عظیم لشکریان سبز اسلام به سمت مسجدالحرام  حرکت نمودند و بدون در گیری وارد مسجد الحرام شدند و در تاریخ آمده است که  تنها از سمتی که خالد بن ولید وارد شده است  درگیری بوجود آمده است  و تعدادی از اهالی مکه و تعدادی از مسلمانان کشته شده اند. و دیگر اینکه تعدادی از اهالی مکه به دلایل اعمال گذشته کشته شده اند و مکه بدون جنگ فراگیر  بدست مسلمانان افتاد و پیامبر به مسجدالحرام وارد شد و در کنار حرم ساکن شدند و در حدود نیمی از ماه در آنجا بود و اهالی مکه دسته دسته آمدند و بیعت نمودند. پس از آن که مکه به تسخیر پیامبر  در آمد و آرامش  یافت روزی همه ی مردم مکه و لشکریان در مسجدالحرام حاضر شدند و پیامبر  بر در کعبه ایستاد وبرای آنان سخن گفت  و چنین فرمود:  خدایی جز خدای یگانه  بی شریک نیست  که به وعده وفا کرد و بنده ی خویش را پیروزی داد و احزاب  را فراری داد . بدانید که  هر امتیاز و خون و مال  مورد  ادعا به جز پرده داری خانه ی کعبه و سقایی حجاج محو شد. ای گروه قریشیان خدا غرور  جاهلیت و تفاخر به پدران را ازمیان برد، مردم از آدمند و آدم از خاک  آفریده اند ، آنگاه این آیه را 

 42

قرائت فرمود: یا ایهالناس انا خلقنا کم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفو ان اکرمکم  عندالله اتقاکم .» یعنی  : ای مردم ، ما  شما را از مرد و زن آفریدیم و بصورت جماعتها و قبایل گرداندیم  تا همدیگر را بشناسید و گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. اهالی مکه پس از فتح  در اختیار پیامبر  و غنیمت  ایشان بودند و پیامبر فرمود:دانید با شما چه کنم و آنها گفتند:که برادری بزرگوار هستی و با ما نیکی می کنی  و پیامبر به آنها فرمود:« که بروید که شما آزاد شدگان هستید.»  به همین خاطر مکه و اهالی مکه را آزادشدگان دین اسلام می گویند.   پس آزاد شدن مردمان مکه با پیامبر تیعت کردند و این بیعت  شامل زنان و مردان  هردو بود. وپس از پایان بیعت  مردمان مکه نوبت به پاک سازی کعبه و مکه از لوس وجود بتها بود که بت های کعبه را با حضور پیامبر پاک سازی و نابود کردند و بت های داخل و اطراف مکه را یاران رفته و منهدم کردند. پس از موفقیت در مکه پیامبر ، بعض فرماندهان را به همراه گروهایی برای دعوت قبایل اطراف مکه به اسلام راهی نمود که یکی از آن گروه به فرماندهی خالدبن ولید بود که  به سمت  بنی جزیمه  رفته و در محل یکی از آب های آن ها فرود آمدند . این قبیله به روز جاهلیت  دو نفر  از مسلمانان که در این محل فرود آمده بودند، عوف  و فاکه که با عبدالرحمن و خالد فامیل بودند و ازیمن می آمدند  و توسط این قبیله    کشته شده و اموالشان برده شدبود و خالد بجای دعوت  به اسلام از آنها  خواست تا سلاح را به زمین بگذارند و آن ها به گمان مسلمان شدن  سلاح بر زمین نهاده و به دستور خالد تمامی مردان و جوانان و کودکان  ذکور آنان رابستند  و همه ی  آنان  را از دم تیغ گذراندند و به مکه بازگشتند که این خبر به پیامبر رسید و پیامبر از خالد بیزاری جستند و دست به آسمان برداشته و سه بارفرمودند :خدایا من از خالد بیزارم . و بعد اموالی را بدست علی بن ابی طالب داد تا به نزد آن قبیله رفته  و از آنها دلجویی نماید. 

 43

علی بن ابی طالب به نزد بازماندگان آن قبیله رفته و خونبهای کشتگان را داده و اموال  ازدست رفته را همگی پس داده  که آنان گفتند چیزی نمانده که پس دهید  و علی مالی که مانده بود را هم به آنان بخشید و به نزد پیامبر بازگشت  و موضوع را به پیامبر گفند و پیامبر فرمودند که نیک و صواب کردی. پس از پانزده روز حضور پیامبر در مکه خبر آمد که قبایل هوازن و ثقیف   در حنین فرود آمده اند و قصد مدینه دارند زن و فرزند نیز به همراه خود آورده بودند.سالارشان مالک بن عوف نصری بود . پیامبر بسوی آنان حرکت نمود و در حنین  با آنها روبرو شده که جنگ بسیار سختی در گرفته  که ابتدا مسلمانان متفرق شدند وبعد  با درایت فرماندهانی  چون علی و عباس بن عبدالمطلب و ابوسفیان بن حارث   لشکریان جمع شده و کار هوازن و ثقیف را یکسره کرده و  بسیاری ازمردانشان  کشته شده  ،عده ی زیادی به طائف فرار کرده  و اموال و زنان و بچه ها غنیمت مسلمانان شد.  پس از پایان جنگ  حنین  تا بازگشت  پیامبر  به مدینه   و از بازگشت پیامبر   به  مدینه   تا  انجام  غزوه  ی   تبوک   حوادث  بسیار زیادی  اتفاق  افتاده است  که  برای  مفصل نشدن  این  بحث   ما در اینجا  از آنها  نامی  نیاورده ایم   . مدتی از بازگشت  پیامبر  به  مدینه  نگذشته  بود که بحث انجام  جنگ تبوک  پیش آمد واین  زمانی بود  که  هوای  گرم تابستان  بر منطقه   حاکم  بود  و موسم  برداشت   محصول  خرما  هم بود  این  جنگ  یکی  از حوادث  سال  دهم   هجری  می باشد  و تا این زمان  نزدیک به  بیست  و سه سال  از ظهور اسلام  می گذشت  و اهالی  مدینه  که  متشکل  از انصار و مهاجر  بودند  بیش  از ده سال  بود  که  در قضایای  حکومت  اسلامی  پیامبر  پخته  شده بودند  و بطور  حتم  سرما و گرما  و دوری  از خانواده  و مال و اموال نباید برایشان   در اولویت  باشد. ولی  این  جنگ  که  راه آن بسیار  دور  و در گرمای تابستان   و با کشور  روم  قرار بود

 44

انجام شود نشان  داد  که  هنوز  بخوبی  برای  خیلی  ها اولویت های   جاهلی  تغییر نکرده است  و بسیاری  بهانه آوردند که  ما زنان  و اموال خود را بسیار دوست می داریم  و نمی توانیم  از آنها  جدا شویم . با همه ی  این  عذرها  پیامبر  خودش را  برای  این سفر آماده نمود و بسیاری از مردم  هم  ایشان را همراهی  کرده است  و بنا به اسناد تاریخی  این تنها جنگی  بوده  که پیامبر  (ص)علی بن ابی طالب را جانشین  خود در مدینه نموده و راهی  این سفر جنگی  شدند . بطوری که آمده است در این جنگ پیامبر بدون درگیری بازگشته است. و از قضایای مهم دیگر آخرین  سال زندگی  پیامبر    انجام  حج بود که در تاریخ  به حجةالوداع معروف  شده است  و نقل است که موسم  حج پیامبر اهالی  مدینه را به این سفر خواند و خیلی از مردم مدینه خود را آماده رفتن  نمودند  و دراه رفتن  مردمانی  از قبایل دیگر نیز پیامبر  را همراهی  نمودند  که  به نقل از تاریخ نویسان تعداد آنها در حج یکصد و بیست  هزار رسیده است  پس از انجام اعمال  حج  که در آن یکی از برنامه های زمان جاهلی برچیده شد و در گذشته باید حاجیان  از پوششی که قریش می ساختند باید می خریدن و استفاده می کردند و در این مراسم طبق حکم الهی هرکس می توانست  از احرامی که با خود آورده است حج نماید .پس از پایان حج  و درراه بازگشت  در  محلی به نام  غدیر خم  همه حجاج را مجتمع  نموده و خود بالای  منبری  رفته  و برای  مردمش سخن  از آخرین حج  و کامل کردن رسالتش  را بر زبان  جاری  ساخت .  و این که آورده اند  که در آن  روز علی بن ابی طالب  را نزد خود خواند  و او را به مردم  نشان داد و فرمود  که  پس از من هرکس  من مولای  او بوده ام علی مولای اوست . و بقولی  ابوبکر و عمر و عثمان و دیگران  آمدند و این موضوع  را به به علی بن  ابی طالب  تبریک گفتند . وپس از آن پیامبر و حجاج  به راه خود سوی مدینه  النیی   ادامه ی طریق نمودند.

 45

 

زمانی از بازگشت  پیامبر  از حجةالوداع  نگذشته بود  که  پیامبر  در بستر  بیماری  افتادند  و پیامبر قریب به سه روز بیمار بود و در این  سه روز ابوبکر  بجای  پیامبر در مسجد  با مردم نماز می خواند  و علی  بن ابی طالب در کنار بستر پیامبر مشغول  تیمار کردن ایشان  بودند (تاریخ طبری جلد3)  به نقل از تاریخ نویسان بعداز سه روز  در  روز دوشنبه بیست و هشتم صفرالمظفر  سال یازده  هجری   رحلت نمود .و در این  زمان که علی  و دیگر خاندان  بنی هاشم  مشغول  غسل و کفن و دفن پیامبر (ص) بودند  فتنه ای در  محلی  به  نام سقیفه ی بنی  ساعده  (سایه بانی   از چوب نخل خرما بود. )   بر سر جانشینی  پیامبر  به وقوع  پیوست   که  ابوبکر  و عمر  در آن زمان  به آن محل  رفته  و متوجه شدند  تا سعدبن  عباده  برای خودش  می برد  و می دوزد و از یاری دادن پیامبر  توسط انصاردر زمانی  که خاندانش او را    از  خود رانده بودند  سخن   می گوید  و این که  جانشینی  باید  به انصار برسد  که  حضور ابوبکر و عمر  باعث  شد  تا اوضاع  تغییر  یافته  و این دونفر  آمده  از جنجال  بوجود آمده  استفاده ی بهینه برده  و سخن پیامبر در حجة الوداع و جاهای دیگر  فراموش نموده    و خلافت را به یکدیگر تعارف نموده  و به مردم گفتند  که خاندان  پیامبر  و مهاجرین برای  جانشینی  نسبت به دیگران  ارجح ترند و حدیثی  هم از پیامبر(ص) آوردند  و اینجا بود که ابوبکر  به عمر پیشنهاد  نمود که  عمر  گفت  تا سیدی  ابوبکر هست   من چنین کاری  نکنم   و عمر فورا  دست ابوبکر  را گرفت  و گفت من با ابوبکر بیعت نمودم  و بر شما هم  لازم است  که  با  او بعت  نمایید  که اولین کسی از انصار  با ابوبکر  بیعت کرد  همان سعد بن عباده بود که تا دقایقی پیش در باره ی جانشینی  رجز خوانی   می کرد و بعد  دیگران آمدند و با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت  کردند . مگر تعدادی  از افراد که با این  عمل    یا بخاطر  خود مخالف  بودند  یا آن را حق  خاندان بنی  هاشم می دانستند و خاندان بنی هاشم که در آن مجلس حاضر نبودند. و آن شد که نباید  می شد.

46

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 23:42 | |




عوامل ...


 

  
هفت دليل براي تاييد نظر طبيعي بودن بيكاري!
محمود احمدي‌نژاد مي‌گويد بيكاري طبيعي است. به نظر مي‌رسد بايد به او حق داد چون وقتي اقتصاد در طي چهار سال مورد هجوم برنامه‌هاي غير اصولي قرار مي‌گيرد مولفه‌هايي نظير بيكاري نيز روي دست اقتصاد باد مي‌كند.
از نخستين نشست اقتصاددانان منتقد دولت نهم با احمدي‌نژاد تا مناظرات تلويزيوني كانديداهاي رياست‌جمهوري و دومين نشست مطبوعاتي احمدي‌نژاد در قامت رئيس دولت نهم با خبرنگاران، مدت زمان طولاني سپري شد تا اينكه نهايتاً احمدي‌نژاد بپذيرد كه در ايران مشكل بيكاري وجود دارد و البته به‌زعم ايشان، طبيعي هم هست.

به گزارش ايلنا، البته شايد در اين پذيرش، نقش آمار ارائه شده از سوي وزير پيشنهادي كار احمدي‌نژاد براي دولت نهم نيز كمرنگ نبود، آنجا كه در صفحه پانزدهم از برنامه‌هاي وي براي اداره وزارت كار، به از بين رفتن بيش از 300 هزار شغل پايدار در طول فعاليت دولت نهم اشاره شده بود. اشتباه نشود، نه اينكه صدها هزار فرصت شغلي ايجاد و همين 300 هزار شغل از بين رفته باشد، بلكه مجموع مشاغل ايجاد شده با مشاغل از بين رفته، عدد منفي 300 هزار شغل را بر كارنامه دولتي كه مدعي اجراي بزرگترين طرح اشتغالزايي كشور، يعني بنگاه‌هاي زودبازده بود، ثبت كرد.

در اين فرآيند اقتصادي كه نهايتا منجر به از بين رفتن 300 هزار فرصت شغلي شده است، عوامل متعددي نقش آفريني كرده‌اند، به گونه‌اي كه اگر اين عوامل احصا شده و بار ديگر به آنها نگاه دقيق و كارشناسانه صورت گيرد، اين نتيجه مستفاد خواهد شد كه همانگونه كه رئيس دولت نهم و دهم اشاره كرده است، اين مقدار بيكاري طبيعي است.


1- كاهش رشد سرمايه‌گذاري در كشور


واضح است كه از ضرورت‌هاي اصلي براي دستيابي به رشد اقتصادي و به تبع آن، ايجاد مشاغل پايدار، رشد سرمايه‌گذاري در حوزه‌هاي گوناگون صنعتي، معدني و زيربنايي است. براي اينكه سرمايه‌گذاري رشدهاي بالا و مورد نياز براي رسيدن به رشد كلان اقتصادي را تجربه كند، بايد فضاي مناسب كسب و كار و فضاي مناسب در سياست خارجي فراهم شود. واقعيت سال‌هاي گذشته نشان مي‌دهد كه هيچكدام از شرايط دوگانه بالا در كشور فراهم نشده سقوط رتبه كشور در ايجاد فضاي مناسب كسب و كار در رتبه‌بندي جهاني گوياي اين واقعيت است.

آمارهاي رسمي ارائه شده از طرف نهادهاي دولتي هم نشان مي‌دهد كه رشد سرمايه‌گذاري در چهار سال اخير مدام تنزل داشته است. نرخ رشد سرمايه‌گذاري در 5 سال اجراي قانون برنامه سوم به حدود 10 درصد رسيده بود و در قانون برنامه چهارم، رشد 2/12 درصدي سرمايه‌گذاري پيش‌بيني شده بود، حال آنكه مجموع اقدامات دولت نهم، تمامي اين پيش‌بيني‌ها را به هم زد.


2- افزايش واردات انواع كالاهاي مصرفي به كشور


يك مثل اقتصادي بين كارشناسان اين رشته متداول است كه مدعي است هر يك ميليارد دلار واردات كالاهاي مصرفي، حدود يك صد هزار شغل را در كشور از بين مي‌برد.


تزريق نقدينگي سنگين به اقتصاد كشور در سال‌هاي زمامداري دولت نهم، تورم سنگيني را بر جامعه تحميل كرد كه با وجود اقدامات مظاهري در راس بانك مركزي براي سه قفله كردن منابع اين بانك، تورم در كشور را تا 4/25 درصد در سال 87 افزايش داد. تلاش دولت نهم براي عمل به برخي از وعده‌هاي انتخاباتي خود و توزيع كالاهاي نه‌چندان گران در بين مصرف‌كنندگان، واردات گسترده كالاهاي مصرفي و تخريب بنيان‌هاي توليد داخلي را به همراه داشت. دولت با تثبيت نرخ ارز، كاهش تعرفه واردات كالاهايي چون برنج، شكر، انواع ميوه‌ها، كنجاله، پنبه، فولاد و... راه را براي واردات ارزان هموار كرد و صنايع متعددي مثل قندوشكر، لاستيك، كيف و كفش، نساجي، لوازم خانگي و... را در بدترين موقعيت ممكن قرار داد. توليد شكر از 5/1 ميليون تن در سال 85 به كمتر از 500 هزار تن در سال 87 رسيد. برنج‌ها در انبارهاي شالي‌كوبي‌ها باقي ماند. بازار لاستيك مملو از كالاهاي چيني شد. طي سال‌هاي 84 تا 86، 10 ميليارد دلار كالاي كشاورزي وارد كشور شد و رشد سرمايه‌گذاري در صنعت از 1384 به كمترين مقدار خود رسيد كه همگي ضربات هولناكي بر پيكره اشتغال كشور وارد كرد.


3- كاهش سرمايه‌گذاري در پروژه‌هاي عظيم نفت و گاز


نفت موتور محركه اقتصاد كشور است. اگر آمار مربوط به صادرات نفت، گاز، ميعانات گازي و محصولات پتروشيمي را در آمارهاي صادراتي كشور حذف كنيم تقريبا كشور به رقمي بسيار اندك دست خواهد يافت. با اين حال فضاي رقابتي در اين بخش، به خصوص بخش گاز كه در سال‌هاي اخير به صحنه چالش و حضور بازيگران جديد در عرصه بين‌المللي بدل شده است، اجازه هيچ تاخير و تعللي در اين بخش را به ايران نمي‌دهد.


آمار حاكي از اين است كه براي رسيدن به توليد نفت خام تا سقف 2/5 ميليون بشكه در روز بايد 50 ميليارد دلار سرمايه‌گذاري تامين شود. همچنين براي افزايش فرآوري و انتقال گاز طبيعي تا سقف 1400 ميليون متر مكعب، كشور نيازمند تامين سرمايه‌اي معادل 70 ميليارد دلار، براي افزايش ظرفيت پالايشي كشور تا سقف 9/2 ميليون بشكه در روز از نفت خام و ميعانات گازي نيازمند 30 ميليارد دلار و توسعه صنايع پتروشيمي براي تحقق سالانه 20 ميليارد توليد محصولات پتروشيمي، نيازمند تامين 30 ميليارد دلار است.

با اين حساب براي دستيابي ايران، ظرفيت‌هاي ياد شده در توليد نفت خام، گاز طبيعي، پالايش و توسعه پتروشيمي بايد 180 ميليارد دلار سرمايه تامين شود كه از اين رقم تاكنون حدود 50 ميليارد دلار جذب شده و نزديك به 130 ميليارد ديگر بايد جذب و تزريق شود. با اين حال آمار سرمايه‌گذاري در اين بخش در كشور نااميدكننده است.

شركت‌هاي عظيم نفت و گاز جهان در سال‌هاي زمامداري دولت نهم، قرارداد تازه‌اي با ايران نبسته‌اند. كل اكتشاف انجام شده در حوزه اكتشاف هيدروكربن در سال‌هاي 1384 تا 1387، معادل 8/6 ميليارد بشكه بوده است؛ يعني متوسط اكتشاف در اين مدت 7/1 ميليارد بشكه بوده است كه نزديك به 10 درصد اين رقم در سال‌هاي 83-1376 است.

در سال‌هاي 1384 تا 1387 فقط 8/0 تريليون متر مكعب گاز طبيعي اكتشاف شده كه ميانگين سالانه‌اي معادل 2/0 تريليون مترمكعب را نشان مي‌دهد اين رقم در سال‌هاي 76 تا 83 معادل 42/0 تريليون مترمكعب بوده است.

اين وضعيت نامساعد در عريان‌ترين شكل خود را در عسلويه و پارس جنوبي نشان مي‌دهد. به گفته برخي پيمانكاران وزارت نفت، بودجه سال‌جاري منطقه ويژه انرژي پارس جنوبي به يك ميليارد دلار كاهش يافته و نسبت به رقم 4 ميليارد دلار سال گذشته 75 درصد كاهش داشته است. اين در حالي است كه برخي از مسوولان منطقه ويژه پارس جنوبي بودجه و اعتبارات سال جاري اين منطقه را 5/1 ميليارد دلار پيش‌بيني مي‌كنند كه بر اين اساس بودجه منطقه پارس جنوبي نسبت به سال گذشته 62 درصد كاهش خواهد داشت.

ميزان سرمايه‌گذاري سال‌جاري 10 ميليارد دلار اعلام شده بود و بايد حداقل حدود 8 ميليارد دلار سرمايه‌گذاري در پارس جنوبي انجام مي‌شد، اما كاهش بهاي نفت به سطح 50 تا 60 دلار، تحقق بودجه اختصاص يافته در سال گذشته به پارس جنوبي را با كاهش مواجه كرده و تا سطح 5/1 ميليارد دلار كاهش داد. اين در حالي است كه كشور قطر، شريك ايران در پارس جنوبي، با اختصاص مبلغ 70 ميليارد دلار براي سرمايه‌گذاري در پارس جنوبي طي 3 سال آينده، ميزان سرمايه‌گذاري سالانه خود نسبت به ايران را در اين ميدان به بيش از 15 برابر رسانده است. همچنين طرح توسعه عسلويه كه در دولت خاتمي شروع شد و آن زمان،60 هزار نفر كارگر داشت امروز كمتر از 10 هزار نفر كارگر دارد چرا كه از سال 84 به بعد، مشكلات ناشي از خروج پيمانكاران خارجي و كمبود منابع مالي شروع به خودنمايي كرد.


4- فضاي نامساعد كسب و كار در كشور


آساني شروع كسب و كار، آساني دريافت مجوز، آساني ثبت دارايي‌ها، آسان بودن اخذ اعتبار، آسان بودن پرداخت ماليات، حمايت از سرمايه‌گذاران، آسان بودن تجارت با خارج، صدور حكم در نظام قضايي و تمام شدن كسب و كار از جمله عوامل موثر در رتبه‌بندي كشورها در زمينه فضاي كسب و كار در صحنه بين‌المللي است كه به عنوان راهنمايي براي سرمايه‌گذاران داخلي و خارجي، براي سرمايه‌گذاري‌هاي جديد در كشور است. آمار نشان مي‌دهد كه رتبه ايران در چند سال گذشته در زمينه كسب و كار تنزل يافته است، به طوري كه رتبه ايران در سال 2008 در ميان 178 كشور جهان 135 بوده است و اين در حالي است كه در سال 2007، اين رتبه 119 بوده است.

براساس آمار جهاني، در حالي كه در سال 2007، ايران در زمينه سهولت تجارت با خارج در ميان 178 كشور، رتبه 87 را داشت، رتبه ايران در سال 2008 به 135 تنزل يافت. از نظر آساني كسب و كار، ايران رتبه 64 خود در سال 2007 را از دست داده و به رتبه 77 در سال 2008 سقوط كرد. همچنين درجه ريسك ايران در ميان 150 كشور جهان، حائز رتبه 141 شد.


براساس گزارش بانك جهاني، در فاصله آوريل 2007 تا ژوئن 2008، حدود 239 اصلاح براي تسهيل انجام فعاليت‌هاي اقتصادي در اين انجام شد كه سهم ايران از اين اصلاحات صفر بود. گزارش يادشده نشان مي‌دهد ايران از نظر سهولت كسب و كار در ميان 181 كشور جهان، رتبه 142 را به دست آورده بود. ايران در منطقه خاورميانه و شمال آفريقا نيز در ميان 19 كشور ارزيابي شده، رتبه 17 را به دست آورد و فقط از عراق جنگ زده و جيبوتي جلوتر بود.

مقايسه شاخص سهولت فضاي كسب و كار در سال‌هاي 1383 (2004) و 1387 (2008) نشان مي‌دهد رتبه ايران از 108 به 142 رسيد به عبارتي محيط كسب و كار در ايران 34 رتبه در رتبه‌بندي جهاني سقوط كرد.


5- كاهش سهم بودجه عمراني نسبت به بودجه جاري در كشور


مقايسه نسبت بودجه عمراني به بودجه جاري در سال‌هاي اخير، واقعيات نه‌چندان مطلوبي را به تصويب مي‌كشد. در سال 82، عملكرد بودجه عمراني 5 هزار و 700 ميليارد تومان و عملكرد بودجه جاري 17 هزار و 800 ميليارد تومان بود كه بيانگر نسبت 32 درصدي بودجه عمراني به بودجه جاري بود. در سال 83، عملكرد بودجه عمراني 7 هزار و 200 ميليارد تومان و عملكرد بودجه جاري 23 هزار ميليارد تومان بود كه اين نسبت را به 5/31 درصد رساند، اما در سال 84، عملكرد بودجه عمراني 11 هزار ميليارد تومان و بودجه جاري نزديك به 42 هزار ميليارد تومان بود كه بيانگر نسبت 2/26 درصدي بود.

در سال 87 نيز عملكرد بودجه عمراني 18 هزار ميليارد تومان و عملكرد بودجه جاري 62 هزار و 800 ميليارد تومان بود كه نسبت 3/28 درصدي را نشان مي‌دهد؛ اين در حالي است كه در سال 87، بودجه عمراني مصوب 26 هزار ميليارد تومان بود كه 8 هزار ميليارد تومان از آن كسر و ظاهرا به بودجه جاري دولت منتقل شد.

كاهش بودجه عمراني به منزله افزايش پروژه‌هاي نيمه كاره است؛ نامي آشنا براي ايرانيان. افزايش پروژه‌هاي نيمه‌كار و به فراموشي سپردن بخشي از اين پروژه‌ها نيز به منزله تعطيلي كار بسياري از فعاليت‌هايي است كه حيات بسياري از شركت‌هاي پيمانكاري با آنها مرتبط است. كاهش 31 درصدي بودجه عمراني در سال 87 و تزريق آن به بودجه جاري، بيانگر توقف 31 درصد از فعاليت‌هاي عمراني است كه معنايي جز تعطيلي فعاليت بسياري از شركت‌ها و بيكاري كارگران آنها ندارد؛ چنانكه نيم‌نگاهي به پروژه‌هاي توسعه فازهاي مختلف پارس جنوبي و عسلويه بيانگر اين واقعيت تلخ است.

طبق اظهارنظرهاي رسمي، حدود 400 نوع شغل به صورت مستقيم و غيرمستقيم وابسته به پروژه‌هاي عمراني در كشور است كه كند شدن و توقف پروژه‌هاي عمراني، بسياري از اين مشاغل را به مخاطره مي‌اندازد.


6- ناتواني در تامين رشد سرمايه‌گذاري مورد نياز اقتصاد ملي


طي سال‌هاي گذشته، منابع نظام بانكي كه 95 درصد سپرده‌هاي آن متعلق به مردم است در مسير پرداخت به اعتبارات و وام‌هاي ترجيحي، با نرخ‌هاي دستوري از دسترس شبكه بانكي خارج شد. ريخت و پاش و عدم نظارت بر محل هزينه كرد اين وام‌ها سبب شد كه حجم مطالبات معوق بانك‌ها از 8 هزار ميليارد تومان در سال 1383 به عدد خيره‌كننده 30 هزار ميليارد تومان در سال 1387 برسد. كاهش قدرت پرداخت وام و اعتبارات از سوي بانك‌ها به فعاليت‌هاي مولد صنعت و كشاورزي، سبب شده تا بيشتر واحدهاي توليدي با كمبود نقدينگي روبه‌رو شوند.

از سوي ديگر، حساب ذخيره ارزي كه يكي از اهداف آن، كمك به بخش خصوصي براي سرمايه‌گذاري اعلام شده بود، در سال 84 با موجودي 10 ميليارد دلاري بنا به ادعاي مسوولان اجرايي دولت اصلاحات تحويل دولت نهم شد.

جهش حيرت‌انگيز قيمت نفت در بازارهاي جهاني كه به ادعاي كارشناسان مي‌توانست موجودي اين حساب را به 150 ميليارد دلار هم برساند، نتوانست چاره‌ساز باشد و با وجود آنكه مبالغ تقريبا ناچيزي از حساب ذخيره ارزي در اختيار سرمايه‌گذاران بخش خصوصي قرار گرفته، اما برخي اخبار نيمه‌رسمي از خالي شدن اين حساب خبر مي‌دهد و لذا دومين پشتوانه بخش خصوصي براي دريافت وام و تسهيلات و جبران كمبود نقدينگي نيز توانايي تامين نيازهاي ايشان را ندارد.

كمبود نقدينگي در واحدهاي توليدي نيز در اكثر واحدهاي توليدي به بحران و تعديل‌هاي كارگري بدل شده است.


7- ترجيح سرمايه‌داري تجاري بر سرمايه‌داري صنعتي


جدال سرمايه‌داري تجاري و صنعتي در ايران به ديروز و امروز بازنمي‌گردد، اما روند سياست‌گذاري‌هاي سال‌هاي اخير، طرف صنعتي اين درگيري را بازنده پيش از مبارزه اعلام كرده بود. صفر كردن تعرفه‌ها و تغيير مدام در ميزان آن، واگذاري صنايع دولتي به افرادي خارج از حوزه صنعت كه با هدف سوداگري وارد عرصه خصوصي‌سازي صنايع شده بودند، تغيير و تحولات گسترده در مديريت اقتصادي در سطوح كلان، حضور چهره‌اي جوان و بي‌تجربه در راس مديريت صنايع كشور، حضور و سلطه برخي شركت‌هاي وابسته به دولت يا نهادهاي خاص در عرصه‌هايي چون واگذاري صنايع و... از جمله مشكلاتي بود كه سرمايه‌داري صنعتي در كشور را درگيرودار مسائل مبتلا به فرسوده‌تر ساخت و از همين رو، اين نوع از سرمايه‌داري را كه مي‌تواند با ايجاد اشتغال، از معضل بيكاري جلوگيري كند، به حاشيه راند.

در كنار تمامي موارد هفت‌گانه بر شمرده شده، بحران اقتصادي جهان و بي‌تدبيري مسوولان اجرايي در مقابله با آثار و عواقب بحران، واحدهاي توليدي در كشور را در وضعيتي قرار داده است كه يا لنگان لنگان و با ظرفيت‌هاي كمتر از 50 درصدي به كار خود ادامه مي‌دهند و يا اينكه تعديل نيرو را به عنوان نخستين علاج براي جلوگيري از ورشكستگي و تعطيلي پذيرفته‌اند.

شايد از بين رفتن مشاغل و افزايش بيكاري را با تمامي اين توضيحات بتوان طبيعي دانست.
 
منبع:سایت خبری تابناک
 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 23:30 | |




تاریخ


مقدمه

با آمدن ‹آخرين پيامبر خدا و ايجاد اولين دانشگاه جهان(1)› تاريخ مقدس دين اسلام در سرزمين سراسر شرك و كفر حجاز كه تعداد  خداپرستان واقعي بسيار اندك بوده اند.شروع شده است.و اين مسئله زمينه اي شد تا بعدها سراسر منطقه  خاور ميانه ي  امروزي،نوارسراسري شمال افريقا ، جنوب غربي اروپا و قسمتي از آسياي باختري  را فرا بگيرد. نفوذ دين اسلام تا آنجايي پيش  رفت كه  موجبات  تشكيل  امپراطوري بزرگ عثماني اسلامي كه باني آن ترك هاي آسياي صغير بودند شد. اين امپراطوري پس از غارت منابع علمي اسلامي توسط اروپايي ها  وكشف بخاركه سبب انقلاب صنعتي آن ممالك گرديدوقدرت يافتن آنها در مسائل  رزمي و جنگي  بوسيله  دولت هاي  پيروز جنگ جهاني اول (انگليس و فرانسه ) تكه پاره شده و به كشورهاي كوچكي مانند  تركيه ،عراق ، سوريه ، اردن، لبنان ، فلسطين ، مصر، عربستان سعودي وغيره تبديل   شد. هرچند در ايران قبل و معاصر شروع تاريخ اسلام  منابع دانايي و دانش عمومي  و  علمي در دسته مؤبدان ، روحانيان ،اشراف  و دبيران وجود داشته است( 2 )اما در ميان اعراب مناطق حجازو مكه اندك كساني  با  سواد  بوده اند.آن هم به واسطه ي معاشرت با مردان حبشه سواد خواندن ونوشتن را داشتند. و همين اعراب  كه  غالب آنها خواندن ونوشتن را هم نمي دانستند شعر هاي فراواني مي گفتند  و اين كه پيامبر اسلام را ، پيامبر امي گفته اند يكي از دلايلش همين بي سوادي مردمانش بوده كه خداوند او را پيامبر  امي (بي سوادن )    خطاب  فرموده است. در اين  كتاب   ما قصد  نداريم  تا  تاريخ اسلام  را براي شما بطور كامل تشريح نماييم بلكه با استفاده از منابع غني اسلامي موضوع هايي را براي شما به بحث خواهيم گذاشت.                                                                                                                                                           

1- آخرين پيامبراولين دانشگاه – شهيد دكتر پاك نژاد      

   2-تاريخ طبري جلد3   محمدبن جرير طبري                                    

                  تابستان 88- احمدرضا حيدري

 

۲

-------------------------------------------------

چهل

در گرماگرم زندگي روزانه ي مردم  مكه پسري بدنيا آمد كه چندي پيش پدرش بر اثر بيماري درنزديكي همين شهر در گذشته بود. او را محمد نام نهادند. بعيد است در آن روزي كه بدنيا آمد با ديگر بچه هاي متولد شده ي مكه تفاوتي داشت  چرا كه كسي نمي دانست او روزي مرد بزرگ عرب شود   وبر مردم مغرور آن روز كه تنها نه، بلكه بر دل هايشان حكومت كند.  نقل هاي متفاوتي از روز تولدش آورده اند كه بت هاي درون كعبه خود بخود افتاده و شكسته اند. درياچه آب ساوه (درياچه نمك قم) خشك شده است. كنگره هاي ايوان كسري شكسته شده است. و از همه مهمتر در همان سال ابرهه سردمدار يمني با فيل هايش كه به جنگ كعبه آمده بود بوسيله ي   سنگ هاي ابابيل (پرندگان آسماني) نابود شده اند.چهار سال اول كودكي را در صحرا نزد حليمه ي سعديه گذراند و چهارسال بعد را نزد پدر بزرگش عبدالمطلب بسر برد وپس از آن در نزد عموي  خود  ابوطالب زندگي كرد و در همين سال ها بود كه روزي خبر شادي  از  عموي خود شنيد كه مي تواند با او به شام سفر كند برايش جالب بود كه سرزمين  جديدي را مي بيند به همين خاطر خودش را خيلي  سريع   براي   همراهي  آماده كرد و روز موعود كه فرا رسيد زودتر از هميشه خواب را رها كرد و به  نزد عمويش آمد و آماده ي سفر شد . كاروان روزها و شب هاي زيادي طي كرد تا به نزديكي شام در محلي براي مدتي توقف كرد كه در آن محل ديگراني هم بودند . در اين ميان  بُحيراي  مسيحي هم  بود كه دائم كودك همراه ابوطالب را با چشم و قدم دنبال مي كرد تا آنكه او را  تنها يافت و از او پرسيد نامت چيست ؟ كه كودك جواب داد محمدم گويند و او از پدر و مادرش پرسيد و او يك بر يك گفت و آنگاه آن عالم مسيحي نزد ابوطالب آمد و به او گفت محمد برادر زاده ي شماست و ابوطالب گفت چنين است  .

  3

---------------------------------------------------

    و بحيرا گفت آنچه من در اين كودك امروز ديدم و شنيدم حكايت از آن  مرد بزرگي مي كند كه در كتاب هاي ديني ما وعده ي پيامبري او داده شده است.اين اولين سفر او به شام بود و پس از آن ديگر نرفت تا آنكه جواني رشيد و دوست داشتني شد. وقتي كه جوان شد سعي داشت تا درتمامي برنامه هاي مردمي و انساني شركت كند  كه اين تفكر باعث شد تا در  جنگ فجار كه بر عليه ظلم و بي عدالتي بعض افراد بود شركت كرد و در پيمان حلف الفضول كه پيماني براي جلوگيري از ظلم به بي پناهان  بودشركت نمايد كه بعدها براين عمل خود افتخار مي كرد.او بعدها براي اداره ي خودش و زندگي خود نياز به درآمد داشت و به همين خاطر به پيشنهاد عمويش ابوطالب  با كاروان تجارتي خديجه كه از زنان سرشناس مكه بود به شام رفت و در اين رفت و برگشت توجه غلام خديجه  را جلب و كاروان تجاري خديجه سود فراواني بدست آورد و غلام از مراتبي  كه از محمدامين  ديده بود براي اوتعريف و توصيف بسيار كرد و به همين خاطربود كه خديجه سرپرستي كاروان را به محمدامين سپرد و طي چند سفري كه كاروان آمد و رفت و خديجه سود فروان برد و كمالات بيشتري از ايشان ديد و از شنيده هاي قبلي خود هم مطمئن شد تصميم گرفت تا به محمدامين  كه چندين سالي هم از او كوچكتر بود پيشنهاد مسئله اي بزرگتر ازتجارت و سود مالي  كه آن پيوند معنوي ازدواج  بود بدهد و درحالي كه محمدامين  آمده بود تا حساب و كتاب مالي نموده  و بقولي تسويه حساب تجاري نمايد كه خديجه از اين  فرصت مناسب استفاده برد و گفت يا محمدامين ، آيا حاضري با من ازدواج كني؟  محمدامين كه از اين پيشنهاد يك جانبه و غير منتظره جا خورده بود. قدري خود   را جمع كرده و رنگ و روي زرد شده اش را عادي كرد و گفت بايد با عمويم  ابوطالب در اين باره سخن بگويم و از خانه ي خديجه خارج شد و به  نزد   عمويش آمدو آنچه بين او و خديجه گذشته بود تمام و كمال گفت و سپس   از   روي  شرم سر به  

  4

------------------------------------------------

زير انداخت     كه ابوطالب گفت اين خيلي مناسب است كه زن  ثروتمندي چون خديجه تقاضاي ازدواج با برادرزاده ي من نموده است .مبارك  است و محمدامين  خود چه مي گويي كه محمد سر به زير انداخته و مطلبي نگفت وابوطالب گفت سكوت علامت رضايت است و خود را آماده ي رفتن به خانه  ي خديجه براي خواستگاري رسمي نمود و همان روز با هيأتي رسمي از فاميل به  خانه ي خديجه رفته و او را خواستگاري نمود و خديجه ناز نموده و گفت بايد با بزرگانم سخن بگويم.  و بگذاريد براي روز ديگر كه ابوطالب بازگشت و فرداي آن روز به خانه ي پدر خديجه رفته و او را از پدرش خواستگاري نموده وپذيرفته  شده و در مدت بسيار كمي ابوطالب بساط عروسي محمدامين  و خديجه را  فراهم نموده  و اين دو زوجه شدند و زندگي شيرين اما پرمخاطره ي خود را شروع كردند  و    محمدامين  از عمويش مستقل شد و به خانه ي خديجه رفت .   پس از ازدواج بود كه محمد امين  احساس لطيفي به او دست كه لازمه ي يك  تمركز معنوي دارد و به همين خاطر سفرهاي چند ماهه ي او به غار حرا در كوه نور براي خلوت گزيني و اعتكاف و عبادت خداوند شروع شد. در يكي از سال هاي زندگي پر نورش بود كه سيلي آمد و خانه ي كعبه را خراب   كرد و اعراب مكه پس از سيل مشغول باز سازي آن شدند و به محل نصب سنگ  كه رسيدند با هم اختلاف كردند كه كدام يك از رؤساي قبايل اين افتخار را بدست بياورند و هيچ كدام راضي نمي شدندكه ديگري اين كاررا بكند به همين خاطر رگ جاهلي    فوران كرد و دست به شمشير برده كه با زور كشتن تسلط يافته و سنگ را سر  جايش نصب كنند كه يكي از آن ها عقلش را به كار انداخت و گفت   با هم نجنگيد    يك قرار مي گذاريم اولين شخصي كه از بيرون بر ما وارد شود بين ما  در باره ي اين   مسئله قضاوت كند  . چيزي نگذشت كه محمد امين وارد شد و همگي  آن ها  خوشحال شدند كه امين  ترين  و درستكارترين فرد مكه وارد شده و از او خواستند كه

  5

----------------------------------------------

 

 در اين باره بين آن ها قضاوت كند كه محمد امين گفت نيازي به قضاوت نيست  و عبايش را در آورد و پهن كرد و سنگ را برداشت  ونهاد بر روي عبا و به رؤساي  قبايل گفت حالا  هر كدام گوشه اي از عبا را گرفته و بلند كرده و بياوريد نزديك   ديوار و آنگاه خودش هم به نمايندگي  ازعبد مناف سنگ را برداشته و سر جايش نصب نمود و اين فكر او از كشتار و خون ريزي و جنگ قبايل جلو گيري كرده  و هم افتخار نصب سنگ حجرالاسود كه براي عرب آن روز هم خيلي مهم بود نصيب خود و خانواده اش نمود  و اين مطلب در اذهان و تاريخ عرب   ماندگار شد.و در ايام زندگي مشترك او و خديجه بود كه ابو طالب بر اثر خشكسالي و كم درآمدي يا شايد امتحان خداوندي  فقير شد و از عهده ي مخارج  فرزندانش بر نمي آمد و فاميل با هم به توافق  رسيدند كه هركدام يكي ازفرزندان   ابوطالب را به خانه ببرند و تا توانمند شدن ابوطالب نگه داري كنند و محمدامين  رفت و علي را با خود برد و بعدها مي گفت كه خوب كسي نصيبم شده است وچه  خوب است خداوند آدم و دوست   داشته باشد و دوستان خوبي نصيبش بنمايد.و علي ابن ابي طالب از كودكي در كانون تربيت محمدامين و زن سرشناس مكه  ، خديجه رشد كرد و بزرگ شد. و به رفتارها و كردارها و گفتارها و پندارهاي دو سرپرست خود عادت نمود و در اغلب جاها    با   محمدامين همراه بود و به خصوص در سفرهاي معنوي محمدامين كه به غار حرا در كوه نور انجام مي شد حاضر  و ناظر اعمال  ولي نعمت خود بود و حسابي از آن اعمال درس و مشق زندگي    آينده را تجربه مي نمود. و بهترين روزهاي شكل گيري رفتار و شخصيت كه  چند ساله ي ابتداي كودكي هر كسي مي تواند باشد را در يكي از بهترين خانه هاي مكه كه  لحظه اي از شرك و بت پرستي و بدي و كژي و  سستي و كاهلي در آن ديده نمي شد سپري نمود  تا آنگاه كه به دروازه ي وحي الهي وا رد شد و با  انديشه ي جديدي كه نه تنها براي علي ابن ابي طالب ، بلكه براي تمامي اهالي

  6

-------------------------------------------------------------------

 مكه تازگي داشته و يك   بدعت به حساب مي آمد روبرو شد و چون با وارد كننده و وسيله ي آن تعاليم جديد به خوبي آشنايي داشت خيلي سريع جذب آن شده و همكاري همه جانبه ي خود را تا پاي جان اعلام نمود.علي ابن ابي طالب بعدها يكي از مردان پر قدرت دين اسلام و يار و ياور محمد امين  شد و در همه ي صحنه هاي شيرين و تلخ و سخت و آسان اين مبارزه ي  نفس گير محمد امين با شرك و كفر و ظلم و ستم  حاضر بود و هرگز كلمه ي  نه در مقابل محمدامين بر زبان جاري نساخت و خود را هميشه فدايي ولي نعمت  خود مي دانست. محمدامين چهل سال تمام  از  بهار عمرشان  و پانزده سال از ازدواج  مشتركش  با خديجه  گذشته بود و در اين مدت از خديجه فرزنداني داشت و زندگي  خود را سراسر  پرشور و نشاط  كرده و در ميان مردمان مكه مردي درستكار با عدالت و امانتدار شمرده مي شد كه هر كدام از اهالي  مكه كه قصد  مسافرت به بيرون از مكه داشت و شيء گران قيمتي  داشت نزد محمد امين به امانت مي گذاشت  و پس از بازگشت  آن را تحويل مي گرفت و اين طور به نظر  مي رسد كه تنها كسي در مكه بوده است  در امانت مردم خيانت نمي كرده است .بايد دانست كه همين شخص  يعني  محمدامين  كه در نزد  اهالي  مكه  به عنوان فردي درستكار ، راستگو ،درست گفتار ، امانتدار،خوشرو  و  درست كردار  از طرف خداوند عالم مأمور هدايت قوم خود شد تا آنها  را از بت پرستي و خرافه گري كه فرزندان خود را پاي  بت ها قرباني مي كردند را نجات بدهد  او را تحمل نكردند . در حالي  كه  همه ي خصوصيّات  بالا  كه ذكر شد را در باره اش صادق مي دانستند و اين مقاومت مردم مكه را مقاومت در مقابل تغيير عادت مي گويند.

7

 ----------------------------------------------------------

پيامبرمكه

هواي بسيار گرمي بود. محمدامين بنا بر عادت هميشگي به سفر معنوي خود در   غار حرا بود كه يكباره هيأتي عجيب به نظرش آمد اولش فكر كرد خيالاتي شده است وچشمهايش را ماليد و دوباره نگاه كرد و باز هم همان را ديدو اين بار شنيد كه به چه نگاه مي كني اي محمد بخوان ، محمد گفت كه خواندن را نمي دانم  و چه بخوانم و آن هيأت عجيب كه بعدها جبرئيل نام گرفت او را مانند انساني در ميان  گرفت و بسيار فشرد كه احساس عجيبي در محمدامين پيدا شد و در آن وقت  دوباره به او گفته شد بخوان  به  نام پروردگارت  و محمد امين احساس كرد  كه مي تواند وشروع كرد به خواندن (بنام خداوند بخشنده ي مهربان * بخوان به نام پروردگارت كه (جهان)را آفريد.* و انسان را از خون بسته آفريد* بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است*همان كسي كه بوسيله ي قلم تعليم نمود* وبه انسان آنچه كه نمي دانست آموخت *1 ) و پس از آن بود كه جبرئيل به او فرمود كه از اين پس تو از طرف خداوند مأموري تا مردمان جاهل و مشرك و كافر را به اذن پروردگارت هدايت و راهنمايي كني اي خاتم پيامبران به ميان مردمت برو و آنها را بسوي خود و خداي خودت بخوان و اينجا بود كه محمدامين احساس كرد خيلي سنگين و خسته است و بلند شدواز غارحرا خارج شد و راهي خانه ي خديجه شد و دوان دوان وارد شد و به خديجه گفت بسيار سردم هست كه خديجه  عبايي بر روي او انداخت و او خوابيد و همينطور خوابيده قضايا را براي خديجه تعريف مي كرد كه خوابش برد. در خواب بود كه باز جبرئيل بر بالينش حاضر شد و فرمود: ( بنام خداوند بخشنده و مهربان* اي جامه ي خواب به خود پيچيده و در بستر آرميده * برخيز و بشارت  ده مردمانت را* و پروردگارت را بزرگ بشمار * 2)  او كه  حالا پيامبر خدا  شده است از خواب برخاست

 8

 -----------------------------------------------------

  و جريان را به خديجه گفت و خديجه گفت كه من اولين كسي باشم  كه به تو ايمان بياورد و تو از راستگويان عالم هستي و خديجه اولين زن و اولين شخص ايمان آورنده بود و چيزي نگذشت كه علي ابن ابي طالب از بيرون آمد و قضيه را از زبان  پيامبر و خديجه شنيد و تعظيم كرد و گفت اي سرور و  سالار من ، من به تو و دينت و خداي تو ايمان آوردم و تا آخرين نفس با تو خواهم   بودوبعد ازآن بودكه غلامان و كنيزان اين خانواده به مولاي خود به عنوان پيامبر ايمان آوردند واين موضوع تا سه سال مخفي ماند.و آنان به آنچه از طرف خداوند مي آمد عمل مي كردند ( در قسمتي از روز اول نبوت پيامبري محمد (ص)بود كه جبرئيل آمد و او را با خود به آسمان برد و به آسمان اول كه وارد شدند ملكان مأمور بانگ برآوردند او كيست كه به همراه داري و جبرئيل گفت محمد بن عبدالله است  و آنها پرسيدند كه پيامبر شده است . جبرئيل گفت آري اجازه  يافتند و وارد شدند . در آنجا پيامبر ، مردي تنومند و نيكو منظر ديد وازجبرئيل پرسيد كه اين ديگر كيست ؟ و جبرئيل فرمود : او پدرت آدم صفي الله است ورفتند و تا به آسمان دوم رسيدند و ملك نگهبان باز همان پرسيدند وهمان جواب رااز جبرئيل شنيده  و اذن ورود دادند و دراين آسمان پيامبر دو مرد را ديدكه پرسيد آن دو كيستند ؟ كه جبرئل فرمود: آن دو (يحيي و عيسي) خاله زادگان تو هستند و به آسمان سوم رفتند و ملك نگهبان همان سؤال كرده و همان جواب شنيدند. و در آسمان سوم پيامبر مرد ديگري را ديد و پرسيد و جبرئل فرمود: او (برادرت يوسف است كه در زيبايي نظير ندارد.)وبعد به آسمان چهارم رفتند. كه باز سؤال و جواب شدند و پيامبر مردي را ديد و از جبرئيل پرسيد كه او كيست و جبرئيل  فرمود   كه او ( ادريس) است  و سپس راهي آسمان پنجم شدند  و باز از ملك نگهبان سؤال و جواب شدند و پس از ورود پيامبر  دوباره مردي را ديد واز جبرئيل پرسيد كه اين كيست؟   

9

 ----------------------------------------------------

     جبرئيل فرمود : (او هارون است. ) و راهي آسمان ششم شدند كه در آنجا هم سؤال وجواب شدند و وارد شدند كه پيامبر مردي را ديد و پرسيد كه او كيست ؟ جبرئيل فرمود: ( او موسي است.) و بعد راهي آسمان هفتم شدند وپس از سؤال و جواب وارد شده  كه پيامبر مردي را ديد از جبرئيل پرسيد او كيست ؟ و جبرئيل فرمود : ( اين پدرت ابراهيم است)پس از آن وي را به بهشت برد  و در آنجا جويي بود كه آب آن از شير سپيدتر واز عسل شيرين تر بود و دو سوي آن خيمه هاي مرواريد بود و پيامبر پرسيد اين چيست؟ وجبرئيل فرمود : ( اين كوثر است كه پروردگارت  به تو عطا كرده و اين مسكن هاي تو در قيامت  است.   و پس از آن  بسوي سدره المنتهي رفته تا به نزد خداوند رسيدند . و آنگاه پروردگار به بنده ي خويش وحي كرد و به او فهم و علم داد و بر او و امتش  پنجاه نماز مقرر كرد.و پيامبر در راه بازگشت به حضرت موسي برخورد كه موسي  از او پرسيد (خداوند بر امت تو چه مقرر فرمود.) پيمبر پاسخ داد( 50 نماز) كه موسي گفت : (پيش خداي خود بازگرد و ازايشان تخفيف بخواه كه امت تو بسيار ضعيف و داراي عمري كوتاه هستند توان اين همه عبادت ندارند و بليات خود  با بني اسرائيل را بازگو نمود. )و پيمبر به نزد خداوند بازگشت و ده نماز تخفيف گرفت و بازگشت و باز موسي از او خواست بازگردد و پيمبر نزد خداوند رفت  تا  آنكه 50 نماز پنج نماز شد. و براي بازگشت دوباره موسي خواست كه بازگردد كه ديگر به نزد خداي باز نگشت .1)  كه يكي از آنها نماز خواندن بود كه جبرئيل روز پس از شروع نبوت   به پيامبر آموخت. وپيامبر و ايمان آورندگان آن را به وقت هاي معين انجام  مي دادند . تا سه سال  پيروان دين اسلام فقط پيامبر و خديجه و علي وبندگان خانه بودند.  و پس از سه سال كه از سوي خدا پيام آمد كه خويشانت را به سوي خود بخوان و علي(ع) از طرف  پيامبر(ص) مأمور تشكيل جلسه شد و نزديكان را  

10

-----------------------------------------

 دعوت كرد . كه در ميان آنها  ابو جهل و ابولهب هم بودند و پس از خوردن غذا  پيمبر قصد سخن  داشت كه ابوجهل به ابولهب اشارتي كرد و ابولهب  سخن آغاز كرد كه برادر زاده ي ابوطالب شما را جادو كرده است.و اهل  مجلس متفرق شدند.  و روز ديگر باز همان مجلس چهل نفري تشكيل شد و غذايي داده  شد و اين بار ابو لهب فرصت نيافت و پيمبر شروع به سخن نمود و فرمود كه شما را بشارت مي دهم به دين خداي يكتا درآييد و هركس امروز در اين مجلس ايمان بياورد بعد از من وارث و جانشين من خواهد بود كه مجلس ساكت شد و اين سخن مثل آب سردي بود كه بر سر جمعيت عرب ريخته شد و حتي ابو طالب هم چيزي نگفت و در اين ميان كودكي 10 ساله  به نام علي به پا خواست گفت يا محمد من هستم كه پيمبر گفت بنشين و دوباره همان سخن را با قوم گفت و صدايي در نيامد و دوباره علي (ع) به پا خواست و گفت مولايم من هستم وباز پيمبر فرمود بنشين و دوباره سخن را آغاز كردو تقاضاي خود را به  به ميان آورد و باز صدايي از  جمعيت بر نخواست .  و همچنان جمعيت در سكوت سردي بودند كه باز علي بلند شد و گفت اي مولاي من به تو ايمان آورده و در همه حال از تو ودينت حمايت خواهم كرد.   كه پيامبر رو به جمعيت كرد وگفت اي قوم من ، از اين پس علي ، وارث و جانشين من است و حرف او حرف من و حكم او حكم من است و از او پيروي كنيد كه ابولهب   با لحن تمسخر آميزي به ابوطالب گفت : از اين پس بايد از پسرت پيروي كني و چقدر جالب است كه پدري تابع پسرش باشد. براي اعراب جاهلي آن روز و براي تمامي اقوام روي زمين كه سال ها به يك مسئله حال خوب يا بد عادت كرده اند و جزو ذات آنها شده است  بسيار سخت است كه بتوانند عادت جديدي را جايگزين عادت چندين ساله ي خود  كنند و اين براي عرب كه هركدام براي خود بزرگي خوانده مي شدند

11

 -----------------------------------------------------

بسي سخت بود تا به حرف هاي مردي گوش دهند كه با همه ي كرده هاي آنها مخالف و با عملكرد پدرانشان هم مخالف بود و به همين خاطر بسيار سخت ايستاده و تن به اين دين نمي دادند ولي تا زماني كه پيمبر به بت هاي آنها كاري نداشت آنها هم با او كاري نداشتند و به محض اينكه پيمبر به بت هاي بي جان و بي خاصيت آنها  اعلام تنفر و انزجار و دوري كرد مشركين بسيار آشفتند  كه اين يتيم ابوطالب كار به جايي رسانده كه بت هاي مارا مسخره مي كند و خيلي سخت همديگر را ملاقات كردند و نقشه كشيدند تا آنكه به اين نتيجه رسيدند كه به نزد ابوطالب بروند و از او بخواهند و سران قوم در خانه ي ابو طالب با نقشه ي قبلي جمع شدند و از ابو طالب خواستند تا با محمد سخن بگويد كه كاري به بت هاي آن ها نداشته باشد و ابوطالب محمد را خواست و محمد آمد  وارد مجلس شد  و جايي نزد ابوطالب خالي بود مي خواست برود و بنشيند كه ابولهب  بدجنسي كرده و بلند شدو رفت و نشست و محمد  نزديك در نشست كه ابوطالب سخن را آغاز كرد و گفت اين قوم مي گويند تو به بت هاي آنها ناسزا    مي گويي و دين آنها را به سخره مي گيري از آنها چه مي خواهي ؟ پيمبر گفت من مي خواهم آنها يك جمله بگويند كه همه ي عرب تابع آنها شوند و بر عجم تسلط يابند كه بيشتر آنها گفتند آن جمله را بگو تا صد برابر آن را بگو ييم كه  پيمبر فرمود : بگوييد ( خدايي نيست مگر خداي يكتا و بي همتا ) كه ابولهب گفت: هرگز چنين نگوييم و اين يعني كه ما دين نياكان خود را رها كرده و بت هايمان را فرو ريزيم و خداي ناديدني تورا بگيريم كه مسخره ي خاص وعام عرب و عجم شويم.   و ما هرگز چنين نكنيم و چيز ديگري بخواه تا تورا ببخشيم كه پيمبر فرمود اگر خورشيد را دردست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهيد نخواهم و غير از اين جمله بر زبان جاري نخواهم كرد. و قوم درآمدند و به ابوطالب گفتند ما پسري را  بجايش به تو مي دهيم و تو برادر زاده ات را بده تا اورا بكشيم كه ابوطالب گفت لعنت   بر شما

12

 -----------------------------------------

 قوم سنگدل باد كه فرزند خود را مي دهيد تا نان و آبش دهم و آنگاه برادرزاده ام را مي خواهيد كه او را بكشيد ننگتان باد . كه ابو لهب درآمد و گفت پس ابوطالب آماده ي جنگ باش و از آن پس  مخالفين مكه از هرگونه بي حرمتي به پيامبر خود داري نكردند وبچه و نادانان را وادار مي كردند تا بر سر پيمبر و يارانش سنگ و خاك و غيره بريزند. سران قوم از اينكه  پيمبر به همراه پيروانش كه حالا تعداشان بيشتر از آن سه نفر شده بود و عده اي پنهاني به او پيوسته بودند اجازه ي خواندن نماز در كنار خانه ي كعبه نمي دادند و آنها مجبور بودند تا به شعب ابي طالب بروند و نماز بگذارند كه بعض مشركين آنها را ديده و اين كار را خوش نيامد و با افراد تازه مسلمان درگير شدند كه سعدبن ابي وقاص كه بعدها از فرماندهان مهم لشكر اسلام شد استخواني برداشته و بر سر يكي از مشركين كوبيد كه سرش بشدت خوني شد و خون از آن بيرون مي آمد كه اين اولين خوني بود كه از كفار براي جلوگيري از پيشرفت اسلام ريخته شد. پيمبر پس از آن كه تقاضاي سران قوم مكه را نپذيرفت روزي باز بر بالاي صفا  ايستاد و فرياد بر آورد كه اي قوم به نزد من آييد وو عده اي جمع شدند و پيمبر فرمود: آيا مرا مي شناسيد. گفتند: آري بعد فرمود : آيا تا به حال از من دروغي شنيده ايد . گفتند : نه اي محمدامين  كه پيمبر فرمود: اگر شما را خبر دهم كه سپاهي در كوه است و قصد حمله به مكه را دارد . باوري مي كنيد. همگي سري تكان دادند و گفتند: آري آري آري خيلي خوب  باور مي كنيم . كه پيمبر فرمود: شما را به سوي خداي يكتا دعوت كرده و  از عذابي سخت مي ترسانم كه چون بت ها را مي پرستيد. كه ابولهب سر رسيدو جمعيت را متفرق ساخت و گفت اين برادر زاده ي من است و به حرف هاي او و آنچه كه در باره ي بتان مي گويد گوش فرا ندهيد. كه دروغ است .درحالي كه خود ابولهب دروغگو بود و پس از اين حادثه بود كه سوره مِسَد در باره ي ابولهب و زنش نازل شد.  پيمبر تا  

 13

 ---------------------------------------------------

زماني كه تنها پيمبر مكه بود در شهر مكه مورد آزار و اذيت فراوان بوده است و زماني كه سران مشرك و كافر قريش نتوانستند با آزار و اذيت و تندي و مبارزه ي منفي و رو برگرداندن   پيمبر را وادار به ترك دينش و يارانش را به ترك همكاري كنند و روز بروز به تعداد آنها افزوده مي شد و اين كه عده اي كه جعفر طيار رئيس آنها بود به حبشه رفته بودند و پادشاه حبشه آنها را پذيرفته بود و از آن ها حمايت مي كرد  و سران قريش از ترس فراگير شدن اين دين تازه آمده    در دارالندوه (محل شوراي بزرگان مكه ) جمع شدند و مشغول مشورت شدند كه كاري سخت تر بر آنها تحميل كنند كه از كرده ي خود پشيمان شوند كه مشركي  پيشنهاد كرد كه خريد و فروش را با آنها تعطيل كنيم و آنها را از شهر مكه خارج و در يك منطقه  كه زير نظر و در ديدمان باشند تا نكند كسي به آنها كمك كند نگه داريم كه همه اين نظر شرم آور را پذيرفته و بهترين جا  را براي ساكن كردن آنها دره ي ابوطالب ديدند. و ابولهب و ابوجهل و ابو سفيان نزد ابوطالب رفته و گفتند : كه يتيم عبدالله دست از كارهايش بر نداشته و ما را حتي نزد پادشاه حبشه هم خراب كرده است و دينش به آنجا هم برده است و ما از اين كه او از بت هاي ما   دست برنمي دارد و هر روز تعداد طرفدارانش زياد مي شوند و غلامان و كنيزان ما را از ما گرفته و فرزندان ما را فريب داده و مردان بزرگ قوم راهم به طرف خودش برده است بسيار ناراحت هستيم و تصميم گرفته تا خريد و فروش را بر روي شما تعطيل وشما را از خانه هايتان بيرون كنيم اي ابوطالب آيا بازهم تو با او هستي و ابوطالب گفت : آري هستم كه آن سه تن گفتند آماده ي بيرون شدن  شويد  و  اين طور شد كه پيمبر و يارانش تا سه سال در شعب ابي طالب تحت محاصره ي  اقتصادي كفار مكه بودند و  در پايان سال سوم ديگر رمقي نداشتند.  كه پيامي ازجانب خداوند رسيد كه موريانه سند كفار كه باهم متحد شدند تا پيمبر و يارانش  را در دره ي ابوطالب نگه دارند خورده

14

 -----------------------------------------------------

 است و تنها  محل آويخته شدنش مانده است كه ياران پيمبر بسيار خوشحال شده و يكي از ياران از پيمبر اجازه خواست تا به نزد سران كفار رفته و آنها را از اين خبرآگاه كند تا شايد اتحاد آنها شكسته  شود  و اين محاصره پايان پذيرد كه اين كار به ابوطالب واگذار شد و او به كعبه رفت  و وقتي همه جمع شدند  .  گفت: اي قوم به ما ظلم كرديد و حق ما را پامال كرديد و ما را سه سال از زندگي در ميان قوم خود محروم كرديد و به زن وبچه ي  ما رحم نكرديد كه خدا به شما رحم نكند . به اينجا كه رسيد ابو جهل ترسيد و گفت : حالا كه آمده اي حرف حسابت چيست ؟ ابوطالب گفت پيمان شما موريانه خورده است و فقط جمله اولش (بِسمِكَ اللهمَ) مانده است و اين سخن مانند پتكي بود كه بر سر ابوجهل زدند و هم پيمانان ابوجهل كه از كرده ي خود پشيمان بودندگفتند:اگراين واقعيت داشته باشدپيمان شكسته مي شودوابوجهل  گفت: كه بي جا مي گويد و چنين نيست و نشود. و فوري كليد خانه  كعبه آورده  و در را گشودند و بسوي جايي رفتند كه پيمان آويزان بود و ديدند كه تمامي آن را موريانه خورده و همان جمله ي اول مانده كه ابوطالب  بسيار خوشحال و  آن  مشركاني كه از اين پيمان پشيمان و ناراضي بودند فريادي كشيدند و به ابوطالب تبريك گفتند و ابوجهل به سر        خود مي زد و مي گفت هرگز نمي گذارم شكسته شود اما ديگر دير شده بود.و ياران ابوجهل به سمت دره ي ابوطالب رفته و از پيامبر و يارانش خواستند كه از آن جا خارج شوند . كه اينجا بود كه محاصره ي اقتصادي  وسياسي شكسته شد و بني هاشم به خانه هايشان بازگشتند. اماهرگز ابوجهل و ابولهب و ابوسفيان دست از مخالفت خود برنداشته و   با پيامبر سازگار نشدند تا آنكه چند سالي  بيشتر از پايان محاصره  نگذشته بود كه دو تن از  ياران صديق و وفادار پيامبر يعني ابوطالب و خديجه  در فاصله ي كوتاهي وفات يافتند.  وپيامبرحسابي تنها شده بودو وقتي سران كفار اين دو يار وفادار را دركنارپيامبر نديدند حلقه ي فشارها و آزار و اذيت را  

15

-----------------------------------------------------------

 

 تنگتر وبيشتر كردند.و اين باعث شدكه پيامبر به خارج از مكه براي عرضه ي دين خود برود و به همين خاطر سفري به طائف نمود به خانه ي سران آنجا رفت كه سه برادر بودند و دين خود را به آنها  عرضه كرد و آنها هم مانند قوم قريش نپذيرفته و با او رفتاري نامناسب كردند و ايشان در راه بازگشت به باغي رفت كه غلامي مسيحي آن را اداره مي كرد و زماني كه براي ايشان انگور آورد كه بخورد پيامبر براي شروع نام خدا را بردند و غلام از اين كلام تعجب كرد و گفت شما كه هستي و اين نام را از كجا شنيده اي  پيامبر فرمود : من محمد پيامبر خاتم هستم و تو چه ديني داري كه غلام گفت من مسيحي هستم كه پيامبر آياتي از قرآن درباره ي عيسي مسيح قرائت فرمود كه غلام پيامبر را تعظيم و احترام بيشتري نمودند كه بعد از رفتن پيامبر از آنجا  صاحب   باغ از غلام پرسيد اين مردكه بودوچرا تو او را تعظيم كردي و غلام جواب   داد كه او پيامبر بعد از عيسي مسيح  و خاتم پيامبران است و دوباره از او پرسيد اين را از كجا مي داني و غلام گفت نام او وعده ي آمدن او وجاي آمدن او در انجيل عيسي مسيح آمده واو هم جملاتي درباره ي عيسي مسيح از كتابش برايم  خواند و پيامبر بدون دريافت هر گونه كمك به مكه بازگشت و قريش رفتارشان خشن تر شد. و پيامبر چاره اي نديد جز آنكه دين خود را به حاجيان به حج آمده  معرفي كند و به همين خاطر موسم حج كه شد به همراه علي و عمويش عباس به نزد سران كاروان حجاج رفته و دين جديد را به آنها معرفي    نمودند و در اين ميان مردان از مدينه آمده كه در گذشته از قوم يهود ساكن يثرب شنيده بودند كه بزودي پيامبري ظهور مي كند و آنها با او هم پيمان شده و بر اقوام بزرگ يثرب  كه اوس و خزرج بودند حكومت ميكنند.  وقتي اين مطلب را از سوي پيامبر شنيدند بياد حرف هاي قوم يهود افتادند و براي پيشي گرفتن  از قوم يهود هم كه شده سخن پيامبر شنيده و پذيرفتند و قول دادند كه اگر او به مدينه بيايد و در ميان آنها زندگي كند از  

16

------------------------------------------------

او حمايت كنند و آنها شش نفر بودند كه يكي از آنها زن بود و آنها همان سال به يثرب باز گشتند و پيامبر هنوز    در مكه تحت سخترين شرايط زندگي مي كرد و به انجام اعمال ديني خود مي پرداخت . و سال بعد باز موسم حج پيامبر نزد سران يثرب رفت در حالي كه علي   و عمويش عباس حاضر بودند و با آنها در باره ي دين خود و قول سال گذشته     سخن گفت كه آنها او را پذيرفتند و پيامبر به آنها فرمود: تابعين دين من بايد نماز بخوانند و دزديدي نكنند و شراب نخورند و به ديگران كمك كنند و با همسايگان رفتار مناسبي داشته باشند و خداي واحد بپرستند و از بت پرستي بيزار باشند . كه آنها اين شرايط را پذيرفته و تنها يك سؤال كردند كه آيا جانشين رسول خدا از ما خواهد بود كه پيامبر فرمود او را خدا معين خواهد كرد. آنها كه شرايط پيامبر پذيرفته و قول همكاري را دادند در سال دوم دوازده نفر بودند كه دو نفر از آنها زن بودند. پس از اين قرارداد كه مردمان يثرب بسته شد پيامبر و يارانش مشغول شده و خود را براي سفر آماده مي نمودند و از آن طرف سران كفار قريش مشغول طرح و نقشه براي نابودي پيامبر و يارانش بودند و از جمله در دارالندوه كه شوراي عرب آن روز بود تصميم گرفتند  كه پيامبر را بكشند و به نحوي به قتل برسانند كه خونش پاي گروه مشخصي نباشد به همين خاطر آن ها با اين پيش نهاد كه از هر خانه يك شمشيرزن باشد و آنها همگي با هم در يك شب به پيامبر در حال خواب حمله كنند وهر كدام شمشيري به او بزنند كه كسي نتواند بگويد فلان نفر اورا كشته  است و تقاضاي خونش كاري دشوار و با همه قبايل رودرو باشند  موافقت نمودند . و اين تصميم گرفته شده را خداوند به  پيامبرش خبر داد و شب موعود فرا رسيد   و پيامبر به خوابگاه خود نرفت و تنها كسي كه حاضر شد به جاي پيامبر بخوابد علي بود و رفت و در رختخواب پيامبر خوابيد و آن 20 شمشير زن كفار در اطراف خانه ي پيامبر منتظر بودند تا سحر شود و به پيامبر حمله كنند و در اين زمان كه علي بجاي پيامبر خوابيده بود.

17

--------------------------------------

   پيامبر به سمت غار ثور كه در جنوب مكه بود مي رفت ورفت تا وارد آن غار شد و چيزي نگذشته بودكه ابوبكر تازه مسلمان  شده  وارد غار شد و در حاليكه پيامبر از اوخواسته بود كه بيايد و او خود را به پيامبر رسانده بود و حالا سحر شده است و افراد كفار آماده ي حمله هستند و همگي با هم از روي ديوار گذشتند  وارد حياط شدند و پرده اي كه بر روي رختخواب پيامبر بود كنار زدند و با شمشير هاي بالا برده آماده ي حمله شدند كه يك آن ديدند كه او كه در رختخواب است پيامبر نيست و علي ابن ابي طالب است. و گفتند كه اي واي فريب خورديم و شروع به جستجو كردند  در داخل  حيات  تا  و مردي  از آنان  پرسيد كه دنبال چه مي گرديد.و آنان گفتند به دنبال  محمد بن  عبدالله و او به  آنها  گفت   از كنار شما  گذشت   و  مشتي   خاك  بر سرتان  پاشيد  و رفت  او  را نديديد و آنها  خيلي  عصباني  شدند و بسيار گشتند و هرچه بيشتر گشتند كمتر يافتند و حتي تا غار ثور كه جنوب مكه بود و پيامبر بايد به شمال مكه برود هم رفتند و آنجا هم  در حاليكه پيامبر و ابوبكر در غار بودند ولي به فرمان الهي عنكبوت تاري به در غار زده بود كه نشان مي داد كسي وارد غار نشده است . و به همين خاطر به مكه بازگشتند و از جستجو نا اميد شدند و پيامبر و ابوبكر چند روزي در غار ثور بودند و پس از نا اميدي سران قريش كه خبرها را عبدالله پسر ابوبكربراي آنها مي آورد يك مرد مشرك را كه بلد راه  بود  و ابوبكر او را به مزدوري گرفته بود با دو شتر به آنجا آمد و پيامبر كه ديد ابوبكر قبلاً  فكر همه جا را كرده ولي به پيامبر چيزي نگفته از ابوبكر شتر به شرطي قبول كرد كه به او بفروشد و او با شتر خود راهي مدينه شود نه سوار بر شتر ابوبكر شود و ابوبكر هم وقتي ديد پيامبر چنين مي خواهدشتر را به پيامبر فروخت و پيامبر سوار بر شتر خود  راهي مدينه شد و ابوبكر و غلامش درعقب  و آن را ه بلد در جلو از مسير ساحل  راهي شدند.  و علي (ع)فرداي آن روزبه مدت سه روز كوچه به كوچه ي مكه گشت و پيام داد كه پيامبر خدا از اينجا رفته است و هركس كه  

18

----------------------------------------------

طلبي  از او دارد بيايد و از من بگيرد و خود او و خانواده ي پيامبر و مادر خودش و عده اي از ياران سه  روز بعد به سمت مدينه حركت كردند و اين زماني بود كه علي 23 ساله  بود و حالا جواني رشيد و پهلواني توانمند شده بود . و ما بقي ياران و مسلمانان يكي پس از ديگري مكه را ترك نموده و با اموال به اندازه ي توشه ي مسافر راهي  مدينه شدند و ديگر اموال و خانه آنها توسط كافران قريش تصرف عدواني و غصب شد و سال ها كفار از اموال آنان بي رحمانه استفاده  كردند.  كافران مكه از اين كه توانسته بودند پيامبر و يارانش را از مكه بيرون  نمايند بسيار خوشحال بودند و از اين كه صاحب خانه ها و اموال و اراضي آنها شده بودند و با مال حرام زندگي را مي گذراندند  پيوسته به خود مي باليدند و با خيالي آسوده مشغول جهالت هاي خود نظير  بت پرستي ، اعتقاد به قرباني پاي بتان (هبل ،لات وعزي) و فخر و مباهات بواسطه ي اصل و نسب و ثروت بودند اما نمي دانستند كه اين تفكر باطل و خوشحالي  آنها بسيار  زود گذر است. و ديري نپاييد كه همه ي اين ها بر باد رفت و مجبور شدند تاوان همه ي بدي هاي خود را يكجا بدهند و خيلي زود درگير مبارزه با ديني شدند كه آن را از خود رانده بودند و امر وز پير وان زيادي داشت .پيامبر با آنكه از مكه خارج شده بود و حالا در ميان اقوامي  زندگي  مي كرد كه او را دعوت نموده بودند  و از او حمايت همه  جانبه  مي كردند و يثرب  منطقه اي  حاصلخيز بود و مردمانش  بيشتر از رااه  كشاورزي ،باغداري و دامپروري زندگي خود را مي گذراندند  بر عكس  اهالي مكه  كه مردماني  بازرگان بودند  و مكه  محل تجارت   آنها بوسيله  وارد نمودن  كالا  از  شام  و يمن  و رساندن خدمات مختلف به حجاج   بود     اما صلاح در اين ديد كه براي جبران ظلم و ستمهايي كه از سوي  اقوام مكه به يارانش شده بود  و  براي  جبران  خسارت هايي كه  اهل مكه به  او و يارانش  زده بودند  و اموال آنان  را  تصرف  نموده  بودند   به   اهالي  ستمگر مكه گوش مالي درستي بد هد.

 19

-----------------------------------------

پيامبرمدينه

پيامبر پس از سه چهار روز گذشتن از منازل بين راه به قبيله بني سالم بن عوف رسيد و به محض پياده شدن بيوه زني آمد و وسايلش را به خانه برد و پيامبر چند روزي در ميان آن قبيله بماند  تا علي  و همراهان  به  او رسيدند  ودر روز جمعه  اولين نماز جمعه را در آن محل خواندكه مسجدي به نام (قبا) در آنجا بعداً ساخته  شده است.و پس از آن رهسپار يثرب شد. مردمان قبيله اوس و خزرج كه بعدها انصارناميده شدند  مشتا قانه دريثرب كه به محض ورود پيامبر مدينه النبي نام گرفت منتظررسيدن پيام آور الهي بود ند و هركس دوست داشت تا پيامبر به  خانه ي  او بيايد و دل توي دلشان نبود كه پيامبر كدام خانه را براي سكونت انتخاب مي كند وهر روز  ازيثرب خارج شده  و در جنوب آن  مجتمع  بودند و شب ها به خانه مي آمدند تا آنكه يكي از روزها  پيامبر از دور نمايان شد ويا آن كه فردي يهودي كه از جنوب مي آمد به منتظران گفت  منتظر  او كه هستيد درهمين نزديكي  بود و مي آمد. كه هلهله ي شادي جمعيت را فرا گرفت و دوان دوان رفتند  تا به پيامبر رسيده  و او را در ميان گرفتند و هركس تقاضا مي كرد تا پيامبر خدا را به خانه ببرد و متقاضيان عاشق كه بناي فخر فروشي داشتند تا داخل شدن به  يثرب التماس مي نمودند. و پيامبرپس از ورود به يثرب بخاطر اين كه به كسي بر نخورد و موجب  برتري شخصي بر ديگران نشود  در اين همه تقاضا  اين كار را واگذار كرد به شترش كه هر كجا خوابيد . همانجا خواهد بود و افسار شتر را به گردن آن انداخت  و شتر رفت تا در زميني  كه معلوم شد از آن دو يتيم به نام هاي سهل و سهيل است و بعد ها در همين زمين مسجدالنبي ساخته شد زانو زد و خوابيد وپس  از  مكث  كوتاهي  دوباره بلند شد و چند قدمي رفت و نگاهي به عقب انداخت و دوباره بازگشت و همانجا زانو زده و خوابيد و پيامبر پياده شد. و ابو ايوب بني نجار از  

20

 ---------------------------------------------------------------

 

فرصت استفاده كرده  وسايل پيامبر را به خانه برد واهالي قبايل اوس و خزرج  تقاضاي رفتن به خانه ي خود مي كردند كه پيامبر فرمود مرد جايي مي رود كه وسايلش رفته است چه كسي وسايل  مرا به خانه برده است و گفتند ابو ايوب و به خانه ي او رفت و تا ساختن خانه اش در آنجا بماند. پيامبر  پس از حضور در مدينه  به تحكيم استحكامات دفاعي انساني و عقيدتي پرداخت   از جمله  اين كه   در يك جلسه ي عمومي  توسط پيامبر هركدام از مهاجرين برادر يكي از انصار خوانده  شدند و تا مدتها كه خود صاحب خانه و كاشانه شدند در خانه ي انصار زندگي مي كردند. (اهالي از مكه آمده را مهاجر و افراد ياري دهنده ي اهل مدينه  را انصار مي ناميدند.)در اين جلسه بود كه وقتي هركدام از مهاجرين برادر يكي از انصار خوانده شد. علي (عليه السلام) تنها ماند و بسيار ناراحت شدند و از پيامبر خدا سؤال كردند كه براي من برادري معين نفرمودي و پيامبر فرمود: كه  تو در دنيا و آخرت برادرو وصي و جانشين من هستي و نزد من مي ماني. (از ابن عباس روايت كرده اندكه: پيمبر خدا به روز دوشنبه تولد يافت و به روز دوشنبه حجرالاسود بجا نهاد و روز دوشنبه مبعوث به پيامبري شد و روز دو شنبه به قصد هجرت از مكه برون شد. و روز دوشنبه به مدينه وارد شد و به روز دو شنبه از جهان در گذشت . (تاريخ طبري ج 3)  و اين كه    مسلمانان در مدينه النبي  ابتدا به سمت  بيت المقدس نماز مي گزاردند و يهود بر آنها ايراد مي گرفت كه بر قبله ي ما  نماز مي گزاريد كه پيامبر سخت   در انتظار تغيير  قبله  به سوي  كعبه بود كه  با آمدن آيتي از خداوند  ،پيامبر از سمت بيت المقدس به سمت كعبه بازگشت.(بقره - 144) و نيش زدن يهود  در اين  مورد     پايان     يافت امّا بعدها  مي گفتند كه پيامبر جاي قبله اش بلد نبوده و ما او  را آگاه  كرده ايم  در واقع  به هر راهي  كه بروي افراد منافق  و مريض يك  عيبي روي آن خواهند  گذاشت. فرهنگ رمضان و روزه دار شدن كه عبادتي  براي تقويت روحيه معنوي  و رسيدگي به 

  21   

-------------------------------------------

بهداشت جسم است ، ارمغان ديگر پيامبر از جانب  خدا براي يارانش  در مدينه   بود .بستن پيمان  عدم  جنگ  و همزيستي  مسالمت    آميز     با گروهاي سه گانه يهود (بني  قينقاع -بني قريظه –بني نظير ) از وظايف حكومت   اسلامي بود كه پيامبر   انجام داد.هرچند اهالي يهود  كه تحمل رشد اسلام را نداشتند يكي پس از ديگري  پيمان شكني كرده و مجبور شدند قلعه هاي خود را رها  و راهي  شام و خيبر  شوند.(تاريخ  اسلام دكترشهيدي  ) متحد كردن دو قبيله اوس و خزرج  كه سال ها با هم زد و خورد داشتند از  برنامه هاي پيامبر در مدينه بودكه  تا مدتها كه يهود در مدينه ساكن بودند  به اين  دو قبيله نيش مي زدند  كه  شما  در گذشته  همديگر  را مي كشتيد و حالا  چه شده  كه برادر يكديگر شده ايد و آنها مي گفتند اينها از ثمره ي دين خدا و پيامبرش مي باشد.   و بعد از آن سند رسمي حكومت اسلامي كه اولين سند نوشته شده در اسلام است . بوسيله املاي پيامبر و كتابت ديگران نوشته شد. كه در آن چگونگي  روابط مسلمانان و اموال آنان و همسايگي باهم و رعايت ارزشهاي مسلمين و فراموش كردن رسم جاهلي كه يكي از آن زنده به گور كردن دختران  و ديگر بت پرستي بود .مطرح شده   از جمله كارهايي بود كه پيامبر پس ازورودش براي تحكيم وحدت مسلمان انصار و مهاجر  انجام داد.وپس از آن  به اين فكر افتاد كه مهاجرين از مكه آمده در تنگناي اقتصادي هستند و قريشيان مكه  كه اموال مهاجرين را تصرف كرده اند خيلي راحت از كنار مدينه عبور كرده و به سمت شام رفته  و به مكه بر مي گشتند  و با اموال آنها در راحتي و آسايش زندگي مي كردند . به همين خاطر از سال دوم هجري بود كه گروه هايي از مهاجرين مأمور دنبال كردن كاروان قريش  شدند.  اولين گروه به فرماندهي  حمزه ابن عبدالمطلب  كه با پرچم سفيدي بودند  به راه قريش رفتند كه اين واقعه بدون درگيري سپري شد و مهاجرين بازگشتند. وگروه ديگري دوباره به فرماندهي عبيده  بن حارث رفتند كه اين ها هم  پرچم  سفيد  

22

------------------------------------------------

داشتند و اينها هم بدون درگيري گذاشتند تا كاروان قريش از مدينه بگذرد كه تعداد كاروان دويست و تعداد گروه بيست نفر بودند. . تا آنكه مدتي بعد هشتاد نفر از مهاجرين به فرماندهي عبيده بن حارث فرستاده شدند كه تا احياء كه آبي است در حجاز رفتند و با قريشيان زيادي روبرو شدند اما زد و خوردي روي نداد و تنها تيري از طرف سعد بن ابي وقاص به طرف دشمن رها شد كه اين اولين تيري بود كه در اسلام رها شد. و گروه بازگشتند.   اين حركت ها ي ايذايي پيامبر  باعث شد تا يك جنگ مستقيم و رودرو با كفار قريش در  نزديكي مدينه در بگيرد .   كاروان قريش به سرپرستي ابوسفيان به شام رفته بود و در راه بازگشت  قرار بود طبق گزارش هاي رسيده از محلي به نام بدر عبور كنند  و پيامرفرصت  پيش آمده   براي  گوش مالي قريش را غنيمت  شمارد و با تعدادي از مهاجرين و انصار راهي چاهاي بدر  شدند.قبل از آنكه پيامبر و  ياران برسند پيش قراولان  به آن محل رفته بودند و ابوسفيان از حضور آنها با خبر شده بود به اضافه ي آن كه يك نفر را  براي  آوردن كمك به مكه فرستاد ، مسير كاروان از دشت به راه ساحلي تغيير داده و خيلي سر  يع ازمنطقه دور شدند. ولي شتر  سوار قاصد به مكه رسيد و بيني شتر را بريد ه  بود كه معني  آن  خطر جنگ  بود و فرياد مي زد كاروان در خطر است .كه قريش بدور اوجمع از كاروان پرسيدند كه اوگفت در خطر است و همه مردان  به سرعت  فراهم شده و راهي  مدينه شدند .هرچند كاروان ابوسفيان از خطر گذشته بود اما ابوجهل  گفت ما بايد تا سه روز در بدر بمانيم و مردان دف بزنند و زنان برقصندو مردم حجاز از قدرت ما اهالي مكه آگاه شوند و راه كاروان ما را نبندند. و به همين خاطر آمدند تا به بدر رسيدند كه قبل از آن پيامبر و ياران در محل اردو زده و چاه هاي آب را تصرف كرده بودند. در حالي كه ابوجهل مي دانست جنگ سختي درپيش رو خواهد داشت   با سر سختي تمام در آن محل ماند و از سخن ديگران كه مي گفتند بايد باز گرديم و 

23

---------------------------------------------

 

   جنگ ما ديگر ضرورتي ندارد سخت آشفته مي شد و مي گفت شما از اين چهار نفري كه با محمد آمده اند مي ترسيد وتا جنگ نكنم باز نخواهم گشت و ازآن طرف رسول خدا مشغول بررسي توانايي دشمن بود كه  دو  نفر از غلامان قريش را دستگير  كرده بودند و ياران پيامبر  در باره ي كاروان  ابوسفيان مي پرسيدند و مي گفتند  ما از جنگجويان قريشيم و آنها خوش نداشتند وبه غلامان كتك مي زدند تا آنكه مجبور  شدند بگويند ما از كاروان  ابوسفيان هستيم و در آن زمان پيامبر   در نماز بود  كه پس از پايان نمازش به ياران فرمودهرگاه راست مي گويند آنها را كتك مي زنيد و هرگاه دروغ مي گويند از آنها دست  بر مي داريد و خود از آنها پرسيد و آنهاگفتند از قريش هستيم و پيامبر پرسيد چند نفرند و آنها گفتند نمي دانيم و پيامبر پرسيد روزي چند شتر مي كشندو مي خورند كه آنهاگفتند 9 تا 10 شتر و پيامبرفرمود كه تعداد آنها بين  900 تا 1000 مي باشد.  با توجه به تعداد سپاهيان دشمن كه1000  نفر بودند و ياران پيامبر كه 313 نفر بودند  . پيامبر نيروهاي خود را آرايش نظامي داد و دستور تا همه ي چاهاي بدر را بستند و فقط دو عدد را نگه داشتند و در كنار آن حوزي ساخته و پر از آب نمودند  تا آن كه فردا رسيد و دو سپاه رو در روي هم آرايش گرفتند و ابتدا  اسودمخزومي كه مردي شرور بود قسم خورد كه حوز آب را خراب كند و به سمت حوز آمد و حمزه با او روبرو شد كه ضربتي به پاي او  زد تا قطع شد و با يك پا خزيد تا اين كه خود را در حوز انداخت  وحمزه با چندين ضربت او را داخل حوز آب  كشت. پس از آن سران  كفر  سه نفر از لشكريان براي شروع جنگ فرستادند كه شش انصاري به جنگ آنها رفتند كه قبول نكردند و گفتند ما اهالي  مكه  را مي خواهيم  كه به دستور پيامبر  حمزه بن عبدالمطلب ، شيبه و علي بن ابي طالب  وارد ميدان شدند و علي و حمزه ي شير گير  كه از چابكي و قدرت برخوردار بودند پس از رد و بدل كردن چند شمشير  فرزندان عتبه را كشتند اما شيبه كه سني داشت    وعتبه مانند خود او 

                24

 -------------------------------------------------------

  بود مدتي در گير بودند تا آن كه علي و حمزه به كمك اورفته و كار عتبه را ساختند اما شيبه زخمي شده بود و پس ازآن بود كه جنگ آغاز شد و دو سپاه 1000نفري و 313 نفري رو در رو شدند و ملائك در جنگ به كمك ياران پيامبر بصورت مستقيم پرداختندالبته ناپيدا و اين تنها جنگي بود كه ملك  شمشير مي زدند.(تاريخ طبري ج3) و در اين جنگ  پيامبر و يارانش  با دادن   14 شهيد  و كشتن 70 نفر از نيروهاي كفر  و گرفتن  70  اسير  و غنائمي  پيروز شدند .دراين جنگ ابو جهل و اميه كه از سران كفربودندكشته  شدند و مانده ي لشكركفر وعده ي جنگ دوباره داده  و به سوي مكه عقب نشيني كرده و باز گشتند. پس از چند ين ماه  از پايان جنگ  اهالي مكه يكي پس از ديگري آمده و اسيران خود را با دادن فديه (پول وغيره) پس گرفته و بردند. چيزي از اين جنگ نگذشته بود كه يهود بني قينقاع تحت تأثير اغواگري بعض منافقان دست به عمللي زدند و حادثه اي در بازار زرگري آنها كه  همه به  طلاسازي مشغول بودند رخ داد. و زن مسلماني در بازار آن ها مشغول فروش جنس بود كه يك يهودي جاهل براي بدجنسي پائين پيراهنش  را به چارقد روي سرش بست و زن در حال بلند شدن پشت سرش پيدا شد و فريادي كشيد و مسلمانان را به كمك خواست ومسلماني  آن يهودي را به ضرب شمشير كشت و كار بالا گرفت و در گيري آغاز شد وپس از  ساعتي  يهودبني قينقاع  به قلعه ي خود پناهنده شده و خارج  نشدند و آن ها تا 15 روز در محاصره  نيروهاي  پيامبر بودند كه با وساطت  عبدالله ابن ابي كه هم پيمان آنان بود  محاصره به شرط خروج از مدينه  شكسته شد و آنهااموال خود  را برداشته  و راهي  شام شدندچون همگي زرگر بودند و زمين كشاورزي نداشتند فقط خانه هايشان نصيب مسلمانان شد كه به مهاجرين بي خانه رسيد.و 35 سال بعد همين دسته ، خود و فرزندانشان در لشكر معاويه با علي (ع) مي جنگيدند.

                      25

--------------------------------------------

 در  فاصله ي  بين  جنگ  بدر  تا  جنگ    احد   درگيري هاي   مختلفي  در حد  سريه   (جنگي  كه پيامبر خودش  حضور نداشت .) و غزوه  (جنگي  كه به فرماندهي پيامبر  انجام  شده است.) رخ  داده است   كه  ما  با اهميت تر از همه   آنها   كه  جنگ  بدون خونريزي  با قبيله ي  بني قينقاع  را در  بالا  ذكر نموديم   . در حوادث  جنگ  بدر  گفتيم  كه  سران  مكه  قول  داد ند كه سال بعد  بيايند و خون هاي  ريخته  شده از  خود را   تلافي  نمايند و به همين  خاطر  سال  بعد از جنگ  بدر؛ ابوسفيان كه بعد از مرگ  ابو جهل  و ابولهب  بزرگ مكه    به  شمار مي رفت  خانه  به خانه  گشت  تا  تمام  مردان  مانده  از جنگ  بدر در مكه  و قبايل اطراف  مكه كه  هم پيمان  بودند لشكري به تعداد    3000  نفر  را  جمع  كرد كه  15 نفر  آنان  زنان  سرشناس  مكه  بودند كه براي  تحريك   بيشتر   جنگجويان   آمده  بودند.آنها  پس از  طي چند  روز  راه  به  منطقه اي  به نام  احد  رسيدند  و همان جا  منزل  كردند  و خبر آن  به پيامبر  رسيد و پيامبر  با افرادي  از جمله  عبدالله ابن ابي  در  رابطه  با  اين  كه  در مدينه  بمانند تا  دشمن بيايد  و يا بروند در منطقه ي   احد  با  آنها  به جنگند. كه  عبدالله نظرش جنگ   در مدينه  بود  و عده ايي از جوانان  و غيره  ي   مانده از جنگ  بدر  آرزوي  رفتن به  احد را داشتند  و بسيار  اصرار كردند كه پيامبر پس از   نماز صبح  زره  پوشيده  و نيروها  آماده ي رفتن شدند  و پس از  طي مسيري  افراد مصر از اين كه  پيامبر رامجبور به خروج  از  مدينه  كرده اند  پشيمان شده و از پيامبر خواستند كه برگردد و پيامبر  فرمود  كه : پيامبري كه زره  مي پوشد تا جنگ نكند آن را  در نمي آورد.(تاريخ طبري ج 3)   و لشكريان پيامبر   1000 نفر  بودند  كه در بين  راه  300 نفر  آنان  به فرماندهي  عبداللّه ابن  ابي  بازگشتند و تنها  700 نفر  مانده  كه  به منطقه ي  احد  رفتند.  اين جنگ  بر خلاف   جنگ   بدر   بود  . اين  كه  سران  مكه  براي  تلافي  آمده  بودند. نيروي بيشتري  آورده بودند. زنان  براي  تحريك  مردان  و جلوگيري  از فرار آنها  آورده  بودند.

               26

 ------------------------------------------------

 خصم خون  بودند . آتش  فتنه  در  دل  داشتند . مرگ  بزرگان  خود  را  به دل  داشتند  و  زنان  بجاي  رقصيدن  با  دف  و دايره  مرثيه  خواني    بسيار مي نمودند.از اين  طرف پيامبر  و يارانش  پس از  پيروزي  در جنگ   بدر  و  حادثه ي  بني  قينقاع  قدرت   بيشتري  گرفته  بودند و غرورپيرورزي از جنگهاي  گذشته آنها  را گرفته   بود. ديگر  پيامبر  تا  صبح  نماز و دعا براي  پيروز شدن نخواند . براي  پيروز شدن  ترديد  داشتند . از خداوند ياري نخواستند. و با همه ي  اين احوالات  وارد  جنگ  شدند.پس از آرايش نيروها و سان ديدن از آنها  ، بر اي جنگيدن نيروها  را  دو  قسمت  كردند .يك قسمت  از گروه تير اندازان پشت سر براي  جلوگيري از دور زدن دشمن  گذاشته و به آنها تأكيد شده بود كه به هيچ وجه از جاي دور نشوند.حتي اگر مشاهده كنند كه دشمن بطور كلي  نابود شده است  و مابقي لشكر  رودر روي  دشمن  قرار گرفته  و با نواختن شيپور جنگ توسط نيروهاي كفر  دو دسته نيرو با هم گلاويز  شدند.در حالي  كه  نيروهاي پيامبر  فقط دو اسب  سوار  در اختيار  داشتند و  آنها  200 اسب   سوار  داشتند و تعداد نيروهاي پيامبر  700نفر بودند  كه 50نفر در پشت  جبهه مشغول نگهباني بودند. و آنها  همه ي 3هزار نفر حمله برده بودند .چيزي نگذشت كه پرچم دار سران مكه  كشته شد و پرچم  افتاد و نيروهها  ترسيده و از هم پاشيدند  و سپاه اسلام به قلب دشمن زده و نغمه پيروزي  سر داده شد و افراد فرصت طلبي كه خارج از جنگ بودند و فرصت  را غنيمت شمرده و وارد معركه  شده و مشغول جمع كردن غنايم شدند و اين باعث  شد تا سربازان  پيامبر  اشتباه كرده و خود هم مشغول جمع آوري غنايم  شده و آنهايي كه در پشت جبهه مشغول نگهباني  بودند و اوضاع را اين طور ديدند از ترس اين كه غنيمتي به آنها نرسد نگهباني تنگه پشت را رها كرده وبه ميدان كارزار براي  جمع كردن غنايم آمدند كه از آنها تعداد انگشت شماري ماند ه و فرصتي براي  نيروي يكصد اسب سوار دشمن شد   

27

 ---------------------------------------------------------------------

 كه از  پشت حمله نمايند  و از  پشت  سپاه اسلام وارد شده و به يك باره وضع تغيير كرد وافرادي كه سلاح هاي خود را غلاف كرده و مشغول  جمع كردن غنايم بودند بدون دفاع كشته شدند و در اين ميان مصعب بن عمير  كه شباهت به پيامبر  داشته كشته  شد و ضارب در ميان لشكر يان  فرياد زد كه  من محمد بن عبدالله را كشتم كه با پخش  اين خبر در ميان دو سپاه پرچم سران مكه بر افراشته شد و پرچم دار اسلام كشته شد و نيروهاي اسلام از هم پاشيدند و به يكبار ه پيروزي از آن  نيروي دشمن شد در اين زمان كه پيامبر ضربات سنگ خورده بود و دندانهايش شكسته بود و زخم هاي ديگري برداشته بود  توسط علي بن ابي طالب و تني چند از يار ان در محاصره بود كه مبادا دشمن به او حمله ور شود  و نيرو هاي اسلام عقب نشيني كرد ه و به بالاي  كوه رفتند كه قابل پيگيري دشمن نبود.ونيروهاي كفر از پايين  شعار مي دادند  اهلُ  هبل  و نيروهاي  اسلام   از بالا شعار مي دادند  الله اعلي و اجل . جنگ احد با شكست مسلمانان و 70 نفر  كشته دادند  كه يكي از آنها  حمزه عموي پيامبر بود. سران مكه به هنگام رفتن شعار مي دادند اين به تلافي جنگ بدر كه 70 كشته داديم و حالا  70 نفر از شماها را كشتيم  . پس از پايان  جنگ مسلمانان كشته ها را در همان محل به خاك سپردند و پيامبر علي بن ابي طالب را به تعقيب  قريش فستاد كه قصد نهايي  آنان چيست ؟ و علي  بن  ابي طالب  پس از بازگشت  به عرض پيامبر رسانيد كه  شترها را سوار و اسب ها را يدك  مي كشيدند . كه پيامبر فرمودند  در راه مكه هستندو پس از اطمينان  يافتن از  رفع خطر  دشمن  به  مدينه  بازگشتند .  در موقع بازگشت  اين مسئله  براي عبدالله بن ابي و دوستانش  يك امتياز شد كه بطور دائم پيامبر و ياران را به خاطر آن كه رأي جوانان را پذيرفته و در بيرون مدينه به جنگ رفته و شكست خورده است   زخم زبان بزنند.  از زمان پايان  جنگ  احد  تا   شروع  جنگ خندق  اتفاقات  ديگري  براي پيامبر  و يارانش رخ 

                                                                                                         28                                                                -----------------------------------------

         

 

 كه  مهمترين آن   جنگ   با قبيله ي بني  نضير  بود  واقع كار اينطور  بود كه  پيمبر    براي گرفتن هم كاري  به همراه جمعي از مهاجر و انصار از جمله  ابوبكر ، علي   بن ابي طالب ، عمربن الخطاب  و اسيدبن حضير  به  قلعه ي بني  نضير رفت  وقتي كه بزرگان بني نضير  سخن  پيامبر  را شنيدند گفتند كه ما بايد  با هم خلوت كنيم  و مشورت نماييم   وپيامبر و ياران  در سايه ديوار ي  منتظر  بودند  و پيامبر   در كنار ديوار  روي سنگي  نشسته  بودند و ديگران   جدا  مشغول گفتگو و اظهار نظر بودند كه  بني نضير چه جوابي مي دهد . و سران بني نضير هم داخل  مشغول توطعه بودند كه يكي پيشنهاد كرد كه اين مرد  الان  جاي خوبي كنار ديوار نشسته است  و قت  مناسبي  است كه از بالاي  ديوار  سنگي بر سر ش  انداخته  و او  را بكشيم  تا از دستش خلاص  شويم  خبر اين توطعه  از طريق  جبرئيل  به پيامبر رسيد و پيامبر فوري آنجا  را ترك نمودند و ياران متعجب شدند  و فكر كردند كاري پيش آمده  و چيزي  نگفته   و منتظر ماندند و از آن طرف   وقتي شخص يهودي  براي پرتاب سنگ آمد با تعجب ديد كه پيامبر نيست  و بازگشت و به  ديگران  گفت  ، كه  آن شخص  مخالف  اين كار به سران  يهود بني نضير   گفت  كه خودتان را براي جنگ با محمد و يارانش  آماده كنيد و سران يهود  به دست و پا افتادند و  ياران پيامبر كه منتظر بازگشت او به  قلعه  بودند  نا اميد شده و راهي مدينه شدند و به مسجد رفتند وديدند كه پيامبر مشغول نماز است و پس از تمام  شدن  نماز،  ياران از ايشان  علت  پرسيدند  و  ايشان  فرمودند كه دستور خداوند بود و پس از روشن شدن مطلب براي ياران  پيامبر دستور  حركت به قلعه ي بني نضير  را صادر فرمودند. قلعه ي بني نضير  به مدت پانزده روز  در محاصره بود  ولي جنگي  رخ نداد . و مسئله  با شرايطي  فيصله  يافت ويهود  قبول كردند كه از مدينه بروند و  به اندازه ي بار شتر وسايل برداشته  وديگر اموالشان  به مسلمانان رسيد كه بين مهاجرين و دو نفر از انصار    ندار  تقسيم شد.    

      

                                                                                                   29  

-----------------------------------------

           

 پس از  پايان يافتن غائله ي بني  نضير  مدتي  بعد با فتنه ي  يهودان بني  نضير كه  به منطقه ي حاصلخيز خيبر  رفته بودند   و پس از جان گرفتن به نزد  اهالي مكه رفته و از آنها خواسته بودند كه ما در جنگ همراه  شما هستيم و قبايل ديگر اطراف هم همراهي مي كنند  جنگ  خندق  اتفاق افتاد.گفتيم  كه اهالي  مكه پس از پيش نهاد يهودان  اهعل خيبر  به دست و پا افتاده و با قبايل  هم  پيمان خود در اطراف و اكناف  مكه صحبت  كردند  و آنها  براي همراهي   و جنگيدن  آمادگي خود را كه تشنه ي خون و غارت كردن بودند اعلام  كردند.  خبر  به جنب و جوش افتادن سران كفر  براي حمله به مدينه  و حجم نيروي  آنها  كه ده هزار نفر بودند به  پيامبر رسيد  و پيامبر  به مشورت با  ياران پرداخت   كه د ر ميان ياران سلمان فارسي  كه  با تحركات نظامي ايرانيان آشنايي  داشت   به  پيامبر پيشنهاد داد كه  در  ايران  جنگ  در خانه  بوسيله مانع  گذاشتن  انجام مي شود  و در شهر مدينه  كه   چندطرف آن كوه است   و قابل دسترسي نيست  و لازم است براي جلوگيري از ورود دشمن به  مدينه  خندقي بزرگ ايجاد كنيم كه نيروهاي دشمن حتي با اسب هم  نتوانند از آن بگذرند و اين اولين جنگي بوده است كه سلمان فارسي در آن شركت كرده است .(تاريخ طبري ج 3)   و آنگاه  حفر  خندق  آغاز شد و بين  مردان  مدينه  به نسبت مساوي تقسيم   شد كه قسمتي هم سهم  خود پيامبر  بوده است. كار  خندق  به پايان  رسيده بود كه  سپاه  ده هزار نفري  كفر به رياست ابوسفيان از مكه  رسيد و در نخلستاني  نزديك  خندق  چادرها را   برپا  كردند و در صدد افتادند  تا قبيله  يهود بني قريظه هم با خود همراه نمايند و به همين  خاطر رئيس قبيله ي يهود بني نضير شبانه پنهاني  به قلعه ي بني قريظه را رفت و در را كوبيد و صدا زد در را باز كنيد كه صدايش شناخته شد و در باز نشد و دوباره اصرار كرد و رئيس قبيله ي بني قريظه گفت تو براي فتنه آمده اي و ما با محمد پيمان  داريم و پيمان شكني نمي كنيم و ان مرد جواب داد كه من به خانه ات آمده ام  از اين 

                                                                                                          30

 

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 1:0 | |




انتخاب


 

بنام   خدا

 

به بهانه  ي    انتخاب  دهم 

بي  ترديد 

 يكي  از  حكومت   هاي  

با  ارزش   و  مردمي    در  جهان 

  حكومتي   است   كه   رياست  آن

   بطور  مستقيم    از   طرف    خود   مردم 

  انتخاب   شده   و  نه   اين  كه   مورثي   بوده 

و  از  پدر    به   پسر     يا  به ديگري   برسد.

 

                                                       

ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط احمدرضا حیدری در 12:1 | |





مطالب گذشته

عاریه
عکس
عکس
روایت
عکس
عکس
عاریه
شعر
روایت
عکس
عید
تاریخ- ادامه ...
عوامل ...
تاریخ
انتخاب
جفا
مدرسه ی روستای طوی دراز
بوشهر
عکس
نوروز